#می_گل(جلد_اول)_پارت_294
-درد کوفت کنيد...نيمرو بزنيد خب.
سما-عمرا..زنگ بزن غذا بيارن برامون!
-بترکيد شما دو تا..تلفن و بده زنگ بزنم...
تلفن و برداشت و شماره فست فود نزديک خونه رو گرفت.
-الو..سلام..اشتراک 561 هستم...تقوايي!!!بله...3 تا پيتزا لطف کنيد!
وقتي گوشي گذاشت..سما گفت:تو فاميليت چيه؟
مي گل اب دهنش و قورت داد...رنگش به وضوح پريد...لبخند پر استرسي زد و گفت:ضيايي!!!
گلاره:ولي گفتي تقوايي هستم!
-آره...من و شهروز خواهر و برادر نا تني هستيم...معمولا به اسم اون اشتراک ميگيريم.!
سما و گلاره نگاه معني داري به هم انداختن....
مي گل:ناراحتيد از اينکه ازتون پنهان کردم؟
سما:نه!!!به ما چه ربطي داره...مهم اينه که دختر خوبي هستي!
مي گل که شک کرده بود که شايد آراد به گلاره چيزي گفته باشه گفت:از دوست پسرت چه خبر؟؟؟
romangram.com | @romangram_com