#می_گل(جلد_اول)_پارت_292

-شما تنبليد به من چه؟؟؟

-حالا خانوم زرنگ کجايي؟؟؟مهمون نميخواي؟

-کجاييد شما؟؟؟

-تعطيل شديم..داشتيم ميرفتيم خونه ياد تو کرديم..گفتيم بيايم پيشت...مهمون ميخواي يا نه؟!

-چرا که نه...منم الان ميرسم خونه!!!

جلو در همه با هم رسيدن....مي گل با ديدن دوستان قديميش ذوق زده از ماشين لنگان پياده شد!

گلاره:تو که باز چلاقي!

بعد سرش و بالا کرد و به شهروز که از ماشين پياده شده بود سلام کرد...سما هم سلام کرد.

-سلام آقاي ضيايي!

شهروز کمي نگاهش کرد....کمي فکر کرد تا بفهمه چرا به اين اسم صداش کردن...بعد يهو متوجه شد..لبخندي زد و سلام کرد...

-مي گل جان کاري نداري؟؟؟

اما با ايستادن ماشين حيدر پشت در پارکينگ خشک شد.....تا وقتي رفت تو پارکينگ چشم ازش بر نداشت....بعد از ماجراي اونشب يه گوشمالي حسابي بهش داده بود....همونم باعث شده بود حيدر حتي به اونها نگاهم نکنه!

مي گل که متوجه اين خيره نگاه کردن شهروز شده بود به سمت نگاهش برگشت..با ديدن ماشين حيدر اون هم ياد اون شب افتاد.....آروم نزديک شهروز شد و گفت:دعوا نکنيا...!!!

romangram.com | @romangram_com