#می_گل(جلد_اول)_پارت_291
مي گل که حسابي از شب قبل شوک بهش وارد شده بود حوله رو محکم تر از قبل به خودش پيچيد و روي همون پاي متورم فاصله اتاقش که خيلي هم نبود و دويد.
چند قيه بعد شهروز که نگران پاي مي گل بود تمام تلاشش و کرد تا چيزي رو که ديده بود فراموش کنه!!!البته اين فقط در حد يه تلاش بود...پشت در اتاق مي گل رفت و در زد
-مي گل!!!ميخواي بريم دکتر؟
-مي گل با شنيدن صداي شهروز نفس عميقي کشيد و داد زد:نه!!!راحتم بزار....
شب موقع خواب به مي گل فکر کرد...اول خدارو شکر کرد که پاش طوري نشده بود و با يه بانداژکوچيک درست ميشد...اما اين همه اون چيزي نبود که بهش فکر کرد....شهروز مي گل و لخت ديده بود....شايد به روي مي گل نياورد...شايد تجربه هاي زيادش باعث خودداريش شد...اما لحظه لحظه و صحنه صحنه اش مثل فيلم تو ذهنش ميومد و ميرفت!هر چي سرش و تکون ميداد تا اين صحنه ها از ذهنش دور بشن نميشد....بيشتر ميشد که کمتر نميشد!
از جاش بلند شد...سيگاري روشن کرد و پشت پنجره ايستاد و به دونه هاي ريز برف که دوباره شروع به باريدن کرده بودن نگاه کرد...سيگارش که تموم شد ناخودآگاه به سمت اتاق مي گل کشيده شد!در اتاق که نيمه باز بود و کمي هول داد....مي گل خواب بود...اروم قدم برداشت تو اتاقش...چقدر اروم و مهربون خوابيده بود....فردا بايد خودش تا دم آموزشگاه ميرسوندش...مثل روزهاي اول مدرسه که وقتي سرويسشون زنگ ميزد که نمياد دنبالش و قرار بود با مامانش بره مدرسه ذوق مي کرد.....روي صورت ميگل که طاق باز خوابيده بود دولا شد....آروم لبش و روي لبهاش گذاشت....اما فقط چند لحظه...چند لحظه کافي بود براي اينکه داغ بشه....براي اينکه حس جديدي رو تجربه کنه....براي اينکه عاشق تر بشه....دستي روي پيشونيش کشيد....
صبح مي گل درخواست شهروز و براي رسوندنش به آموزشگاه رد کرد...تمام مدت بدون اينکه نگاهش کنه باهاش صحبت ميکرد....ازش خجالت ميکشيد...ميترسيد....شرم ميکرد...هر چي بود نگاهش نکرد!ترجيح داد آژانس بگيره!
وقتي مي گل لنگان وارد کلاس شد همه همکلاسيهاش که 3 تا پسر بودن و 4 تا دختر دورش جمع شدن و ازش دليلش و پرسيدن و براش آرزوي بهبودي کردن...بعد از سما و گلاره که هنوزم گاه گاهي باهاشون در تماس بود با کس ديگه اي صميمي نشده بود..فکر کرده بود زندگيم زندگي عادي نيست که بخوام با هر کسي رابطه برقرار کنم..دلش نميخواست کسي از زندگيش سر دربياره...بعد فکر کرد..اصطلاح قاچاقي زنده بودن حکايت منه!
اون روز بعد از مدرسه شهروز اومد دنبالش.....مي گل با اينکه راضي نبود اما نميدونست بايد براي همکلاسيهاش چه بهونه اي بياره براي همراه نشدن با برادرش...به همين خاطر بالاجبار سوار ماشين شد!..شهروز هم بيشتر براي حساس نشدن مي گل و اينکه بگه اتفاق خاصي نيافتاده اينکار رو کرد...کلا هر چي تا اين سن از اين کارها نکرده بود داشت تلافي در مياورد..نيکي بعد از اون ماجرا ي قال گذاشتنش قهر کرده بود و شهروز هم از خدا خواسته بي خيالش شده بود....تا اون موقع عشق مي گل نذاشته بود کمبود هيچ چيزي رو حس کنه!توي ماشين بودن که تلفن مي گل زنگ خورد...با ديدن شماره گلاره با ذوق گوشي و برداشت!
-سلام..
-سلام بي معرفت...کجايي تو؟؟خر ميزني حسابي آره؟؟؟آخر سر اينقدر عجله کردي تا يه سال افتادي جلو!
romangram.com | @romangram_com