#می_گل(جلد_اول)_پارت_265


-اگر ميگفتم ميزاشتي بازم برم اونجا درس بخونم؟

-معلومه که ميزاشتم....الانم از مختلط بودن اونجا ناراحت نيستم..از اين پنهان کاري بيجا و بي دليلت ناراحتم.

-ببخشيد.....حالا مگه چي شده؟؟؟خب همکلاسيم بود داشتيم ميرفتيم کتابخونه...

-ميدوني چيه مي گل؟؟؟؟من فکر ميکنم اين رابطه ي هر چند کوتاه و با احتياط ما اشتباهه!

مي گل با شنيدن اين حرف اون هم با لحن آروم و خونسرد که البته ساختگي بود عصباني از جاش بلند شد حرصش گرفته بود...پس بايد حرص در مياورد...

-رابطه؟کودوم رابطه؟

شهروز خيره نگاهش کرد...جوابي نداد خوب ميدونست مي گل ميدونه از کودوم رابطه حرف ميزنه...مي گل که سکوت شهروز و ديد گفت:رابطه اي بين ما نبوده....اگرم حرفي زده شده دليلش احترام و قدر داني بوده...يعني از طرف من اينطوري بوده...پس بيخود خيال باطل نکن...

شهروز در حالي که چونه اش و با حرص ميخاروند رفتن مي گل و نگاه کرد...به همين راحتي همه چيز و خراب کرد....بايد ميدونست مي گل مثل بقيه دخترها نيست که تو سرش بزنه باز هم دور و برش بپلکه فقط به خاطر پولش و پز دادن با شهرت و ثروت و تيپ و هيکلش....مي گل دختر بود...خانوم بود....حالا بايد چيکار ميکرد؟؟هيچي بايد دوباره از اول شروع ميکرد....!همه چيز و با چهار تا کلمه خراب کرده بود...البته حرفي که زد بخشي حقيقتي بود که بهش فکر کرد..فکر کرد مي گل احتياج داره با هم سنهاي خودش بره و بياد ....اما دلش اين و نميگفت...دلش اين و نميخواست!!!

اون روز باروني مي گل تمام طول مسير خونه رو دويد تا خيس نشه...دعوت يکي از استادهاشون و براي اينکه برسونتش رد کرد...با اينکه تو اين مدت با شهروز مثل همون اوايل 2 تا غريبه شده بودن اما دوست نداشت آتو دست شهروز بده....به خودش که نميتونست دروغ بگه هنوز شهروز و دوست داشت!وقتي رسيد به خونه خيس خيس بود...با خودش فکر کرد..احمق جون آژانس و براي اينجور وقتها گذاشتن ديگه!

حيف اين بارون نيست ازش فرار کني؟

اما وقتي دنبال کليدش کشت و پيداش نکرد از عصبانيت ميخواست منفجر بشه...يادش اومد صبح کيفش و عوض کرده و کليدش که تو يکي از زيپهاي اون کيفش بوده رو يادش رفته بر داره....کمي توي راه پله پشت در نشست.....اما سرماي ناشي از خيسي لباسهاش طاقتش و طاق کرد....بايد چيکار ميکرد؟؟؟چرا شهروز نميومد...يادش افتا د امروز پنجشنبه است...نکنه بره مهموني و نياد خونه...يخ ميزنم...

ناچار بعد از 1 ماه دوباره شماره شهروز و گرفت....بعد از 2-3 تا بوق صداي شهروز دلش و لرزوند.


romangram.com | @romangram_com