#می_گل(جلد_اول)_پارت_196
-تب من تند نيست....من نميدونم اين چه حسيه...باور کن خودمم نميدونم چه حسي من و به سمت تو ميکشونه...خانوم بودنت؟؟متانتت؟؟؟سنگين بودنت؟؟؟ولي هر چي که هست اينقدر قوي هست که پات وايسم!
-خيالت راحت باشه...من اونجا در امانم...بزار کنکور بدم....بعد در موردش صحبت کنيم...
-من ميام خواستگاري....همين امشب با خانواده ام صحبت ميکنم...
مي گل رفتنش و نگاه کرد...شونه اي بالا انداخت و گفت:بيا...نيا...ادمي که بزرگتر نداره هر کي از در برسه براش تصميم ميگيره ديگه...تو هم روش...بيا...شايدم زنت شدم....يه خورده هم اونطوري زندگي کنم..ببينم کي تو ازم خسته ميشي و ولم ميکني؟
اون شب بر خلاف خونه شهروز که همه چيز اروم بود تو خونه اراد غوغايي به پا بود....اراد موضوع رو با خانوادش مطرح کرده بود و خانواده اش مخصوصا مادرش مسرانه ازش ميخواستن تا از اصل و نسب مي گل بگه...و آراد در برابر اين سوال سکوت ميکرد و اين جواب که خودش مهمه يا خانوادش باعث ميشد اونها با اين انتخاب مخالفت کنن!
خب حق داشتن...همون يه پسر بود بعد از 3 تا دختر...با مادري که ارزوي پسر داشت....و ارزوي اينکه زنش بده و براش عروسي بگيره...تا اون روز هر دختري براش در نظر گرفته بودن يه پيشينه خوب و اصيل داشت...که ااراد هر کوروم و به نحوي رد کرده بود...و حالا دست رو دختري گذاشته بود که اولين پوينت مثبت از نظر خانواده اش و نداشت!
-آقاي سلطاني:خب بگو پدرش چکاره است...مادرش کيه؟؟؟تحصيلاتش چيه؟؟
-اگر پدر مادر نداشته باشه و تحصيلات نداشته باشه نميريد خواستگاري؟
-خانوم سلطاني:معلومه که نه....اين همه دختر خوب و با خانواده بهت معرفي کردم گفتي نه...حالا معلوم نيست اين مار خوش خط و خال چي در گوشت گفته که خام شدي!
-مامان خواهشا درست صحبت کنيد...
-ميگي کيه يا نه؟
romangram.com | @romangram_com