#می_گل(جلد_اول)_پارت_147
مي گل به ساعتش نگاه کرد...با خودش گفت...الان بايد رسيده باشه!دلش گرفت...روز قبل شهروز بهش گفته بود فردا ميره شمال و يکي دو روز بعد بر ميگرده...با اينکه دليل رفتنش و نگفته بود اما مي گل مطمئن بود هيچ چيز غير از يه دختر نميتونه اينطوري بکشونتش شمال....دلش گرفت....با اينکه خودش به خودش گفته بود نبايد اين رابطه شروع بشه اما از بودن شهروز با کس ديگه هم راضي نبود!!!
ياد يه ضرب المثل افتاد:نه خود خورم..نه کس دهم..گنده کنم به سگ دهم!!!
براي خودش چشم و ابرويي اومد و گفت:کوفتم خورد...عوضي....لياقت نداره!!!
چشمش افتاد به عکس شهروز روي ديوار...براش پشت چشم نازک کرد و در حالي که شماره گلاره رو ميگرفت با تکه اي از موهاي خيسش که ظهر بي بي ظاهرا به دستور شهروز اومده بود و تو حموم شسته بود باز ي کرد!
-چه عجببببب....تو دستت به اين تلفن رفت!!
-برو بي معرفت....رفتي دور ايران و ميگردي يه زنگ نميزني؟؟؟
-بابا زدم..يکي دو بار خاموش بودي...
-دروغ نگو...من اصلا خاموش نبودم...
-به جان سعيد ميگفت مي گل ديوونه گوشيش و خاموش کرده!!!
-گوشيتم مثل خودت چاخانه....کجايي؟؟
romangram.com | @romangram_com