#ملودی_زندگی_من_پارت_215
گلنوش خندید و گفت:
- اووو ... آرامیس این که گریه کردن نداره. ملودی پوست کلفت تر از این حرفاست.
ملینا با دستمال دماغشو خالی کرد و گفت:
- ملودی جای تشکرته؟ جای شکرش باقیه که همون ملودی موندی؛ فکر کردم مُردی.
- لال شی ایشالا، زبونتو گاز بگیر دختر. من تا حلوای شماها رو نخورم از این دنیا دست نمیکشم.
آرامیس: خوبی؟ صورتت درد گرفت؟ خب به من چه؛ خودت گفتی بزن.
دستشو محکم تو دستم فشردم و لبخند زدم.
- اشکالی نداره عزیزم. من خودم ازت خوستم اینکارو بکنی. دیگه گریه نکن.
آرامیس دوباره اشک ریخت و گفت:
- صدات چرا شبیه خروس شده؟
از حرکتش خنده م گرفت؛ عین بچه ها شده بود. همه با صدای بلند خندیدن؛ منم همراه خس خس سینه و سرفه های پیوسته خندیدم.
ملینا: خب تعریف کن ببینم چی شد؟
- چی چیشد؟
روژین: همین که تو آب غرق شدی و آرشام پیدات کرد.
اوه. تازه به یادم افتاد آرشام اومده بود کمکم اما از اونجا به بعد اصلا یادم نمیاد. به اطرافم نگاه کردم؛ اینجا اتاق خودمون نبود، اتاق آرشام بود. آرشام؟! من اینجا چیکار می کنم؟!
- هیچی نشد. شما چی میدونین؟ همون اتفاق برام افتاد. من اینجا چیکار می کنم؟
آرامیس: آرشام آوردتت اینجا.
- خودش کجاست؟
آرامیس: نمیدونم. فکر کنم با مهبد و کامیار رفته بود بیرون دارو بخره.
- دارو برای چی؟
روژین: برای جناب عالی. نه که سرکار تلپی افتادین تو آب آقا میترسن سرما نخورین.
- چرت و پرت چرا می گی؟ چجوری ...
romangram.com | @romangram_com