#ملودی_زندگی_من_پارت_197
آرامیس اومد داخل. چشمامو بستم.
احساس کردم یک متر رفتم تو هوا و برگشتم رو تخت. لایه یه چشممو باز کردم. ای خدا بگم چیکارت نکنه آرامیس.
چشمام و بستم و گفتم:
- عزیزم هویت خودت رو فاش کردی اما چرا این جوری خودنمایی میکنی؟
آرامیس عصبی گفت:
- بی ادب. منظورت این بود که من وحشیم؟
گلنوش خندید و گفت:
- نه. اصلا منظوری نداشت. کلا با این ترفند شخصیت و هویت اصلی فرد رو پیدا می کنه. که تو هم هویت خودت رو فاش کردی.
و بعد قاه قاه خندید.
- ای درد. ای مرض. این چه طرز خندیدنه؟ حتما از اثرات اون دوستت سمانه ست نه؟
گلنوش: آره. از کجا فهمیدی؟
- تابلو بود. خرس گنده ای مثلا؛ فردا می خوای دکتر این مملکت بشی خیر سرت. بعد این جوری می خوای بخندی؟
گلنوش: با بزرگترت درست صحبت کن ببینم.
دهنمو کمی باز کردم و آبرو بالا دادم.
- نمی خواد تریپ جدی بگیری. آرامیس روژین و رامبد کجان؟
آرامیس: رفتن بیرون خرید کنن.
- من می خوام بخوابم. برای نهار بیدارم نکنین.
آرامیس: اِ تا نیم ساعت دیگه ناهار آماده میشه. بخور بعد بخواب.
یه پهلو شدم.
- نه. میلی ندارم. اشتهام کور شده.
گلنوش پوفی کرد و گفت:
- باشه بخواب. آرامیس ولش کن بیا پیش من.
romangram.com | @romangram_com