#ملودی_زندگی_من_پارت_191
- ولش کن؛ کشتیش.
کامیار داد زد:
- گلنوش ولم کن. من باید این عوضی رو آدم کنم ... پسره ی آشغال ...
و یه مشت دیگه نثارش کرد.
گلنوش محکم تر گرفتش و با عصبانیت گفت:
- احمق داری چیکار می کنی؟ بلند شو.
کامیار برگشت سمتش و گفت:
- گفتم ولم کن. نمی فهمی؟ گمشو ...
گلنوش ولش کرد و به آرشام که بالای سرش ایستاده بود گفت:
- آقا آرشام خواهش می کنم شما یه کاری بکنید. از هم جداشون کنین. این برادر احمق من الان میکشتش تو رو خدا ...
آرشام: اگه برین کنار حتما ...
گلنوش رفت کنار.
آرشام بلند گفت:
- کامیار مگه نشنیدی چی گفتم؟! ولش کن ...
بازوشو محکم گرفت و بلندش کرد. آرشام در گوشش چیزی بهش گفت که کامیار آروم گرفت.
ونداد: بچه ها بریم.
به وحید تو راه رفتن کمک کردن. همونطور که داشتن میرفتن ونداد برگشت سمت آرشام و گفت:
- باشه آرشام خان، باشه.
منظورش چی بود؟ چون بهشون گفت که برن این حرفو زد؟
گلنوش اومد کنارم و زیر بغلمو گرفت تا بلند شم. آروم بلند شدم.
گلنوش: خوبی؟
- نه خوب نیستم.
romangram.com | @romangram_com