#ملیسا_پارت_94
- بله سرورم.
- می دونی خیلی راحت خودت رو می زنی به کوچه ی علی چپ؟
- بی خیال ملی. همیشه نمیشه دنبال دلیل بود، گاهی وقتا باید بی خیال شد.
اتاق متین بیشتر شبیه نمایشگاه آثار هنری بود. همه جای دیوارها پر بود از سیاه قلم و خطاطی، واقعا که محشر بود. روی میزش هم پر بود از قاب های کوچک عکس های خانوادگیش که از وقتی نی نی بود تا الان، مرتب چیده شده بود. بیشتر عکسا متین و باباش بودن و لبخندش، حتی از توی عکسم می شد آرامش لبخند و نگاهش رو فهمید. کنار دیوار رفتم و این بار با دقت بیشتری تک تک نقاشی ها و خطاطی هاش رو نگاه کردم.
رو به روی یکی از نقاشیاش که یه دختر رو به دریا نشسته بود و باد موهاش رو به عقب فرستاده بود، ایستادم. دخترک پشتش به تصویر بود و زانوهاش رو بغل کرده بود. با این که صورتش معلوم نبود، اما می شد حس کرد که بغض کرده.
آهی کشیدم که مائده گفت:
- منم خیلی این نقاشیش رو دوست دارم.
به سمتش برگشتم، روی تخت نشسته بود و نگاهم می کرد.
ادامه داد:
- حتی یکی دو بار کش رفتم، اما متین با پس گردنی پسش گرفت.
حرفی نزدم و به سراغ بقیه ی نقاشی ها رفتم، اما همش تصویر دخترک و غمش جلوی چشمام بود.
اتاق متین تلفیقی از عصر قدیم و جدید بود. تمام روتختی ها و رومیزی هاش خاتم کاری بود، اما کامپیوتر و لپ تاپش از بهترین مدلا بود.
- خود آقا متین کجا می خوابه؟
- اون بیدار می مونه.
- چرا دیگه؟
-باباش همیشه پای پاتیل می موند و تا اون جایی که می تونست قرآن رو از اولش می خوند. بعد از اون خدا بیامرز متین این کار رو می کنه.
- خدا بیامرزدشون.
اونقدر خسته بودم که بدون این که به مائده اجازه بدم رو تختی جدید رو روی تخت بندازه، تقریبا بیهوش شدم.
مائده صدام زد و گفت:
- زود باش پاشو ملیسا، همه سر سفره س صبحونن.
- وای مائده ولم کن، من که تازه دو ساعته خوابیدم.
- پاشو عزیزم. سمنو و حلیم، پاشو دیگه.
- نمی خوام، خوابم میاد.
- ملیسا متین می خواد لباساش رو عوض کنه.
- خب عوض کنه. به من چه؟ مگه من مامانشم؟
- ملیسا خانوم جهت یادآوریتون، شما الان تو اتاق متین خوابیدید و کمد لباساشم این جاست.
@romangram_com