#ملیسا_پارت_207
- چرا، میای عزیزم، مجبوری که بیای. فکر نکنم بابات هنوز قدرت پرداخت بیست میلیارد رو داشته باشه.
- توی عوضی آشغال ...
وسط حرفم پرید و گفت:
- نچ نچ خانوم خوشگله، دیگه داری با حرفات اون روی منو بالا میاری.
- مگه تو رویی بدتر از این روت هم داری؟
- آره عزیزم، خوبش هم دارم.
با همون ملحفه ی خونی به سختی از جام بلند شدم تا به اتاقم پناه ببرم و به حال الانم گریه کنم.
- کجا؟
جوابش رو ندادم.
هنوز یه قدم بیشتر برنداشته بودم که فشار بدی به زیر دلم وارد شد. جیغ خفه ای کشیدم و روی دو زانو نشستم.
- چی شد؟
"لعنتی آش و لاشم کرده، تازه میگه چی شد؟"
از زور درد اشک تو چشمم جمع شده بود.
حال زارم رو که دید گفت:
- پاشو، باید بریم دکتر.
- کوری؟ نمی بینی نمی تونم راه بیام؟
- من می رم واست یه لباس بیارم و بعد ببرمت دکتر.
بغلم کرد و روی تخت خوابوندم.
- تو ... تو بهم ت*ج*ا*و*ز کردی!
- من شوهرتم، و وظیفت بود که ...
وسط حرفش پریدم.
- من هنوز آماده نبودم.
- تو یا منو خر فرض کردی یا خودت رو خیلی زرنگ، من اگه تا یه قرن دیگه هم منتظر می نشستم هنوز همون آش بود و همون کاسه.
- تو مستی.
- ده تا این شیشه ها هم روی من کارساز نیست.
- ولی ...
@romangram_com