#ملیسا_پارت_206
- جون آرشام؟ تو جون بخواه.
- ولم کن، تو رو خدا ولم کن.
- باشه واسه یه ساعت دیگه.
دستش روی بدنم حرکت می کرد.
- خودت ... خودت گفتی به زور باهام ...
- آره، آره، الان یه کاری می کنم که به تو هم خوش بگذره.
***
در حالی که هنوز نفس نفس می زد کنارم افتاد. بریده بریده گفت:
- عاشقتم ملیسا، تو فوق العاده ای!
در حالی که به خاطر گریه ی زیاد هق هق می کردم، زمزمه کردم:
- ازت متنفرم آرشام بهادری، از حالا تا آخر عمرم ازت متنفرم!
روم نیم خیز شد و لبام رو ب*و*سید. با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم.
خندید و گفت:
- حداقل ازم ممنون باش که یه دلیلی واسه تنفر از خودم دستت دادم.
نگاهی به ملحفه ی زیر پام کرد و با سرخوشی گفت:
- خیلی زرنگی که با این همه جذابیت تا حالا باکره بودی.
ملحفه رو روی بدن برهنم کشیدم و با عصبانیت گفتم:
- اما انگار تو خیلی تو این زمینه تجربه داشتی.
- اوف، کجاش رو دیدی؟
- دلم نمی خواد دیگه ببینمت.
- تازه فهمیدم چطور باهات رفتار کنم.
- تو ... تو ...
- من چی عزیزم؟ تا دو هفته دیگه می ریم کانادا.
- چی؟
- دوباره جملم رو تکرار کنم؟
- من با تو هیچ کجا نمیام.
@romangram_com