#ملیسا_پارت_160

گفتم، همه چیز رو گفتم، از آرشام و تنفرم نسبت بهش، تا قضیه ی فردا صبح. مائده انقدر گریه کرد که چشمای معصومش اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده بود. نمی دونست چی بگه، این رو از سردرگمیش فهمیدم. اونم گیج شده بود. زمزمه کرد:
- چرا یهو همه چیز به هم ریخت؟
***
تا خود صبح حتی یه ثانیه هم نخوابیدم. ساعت هشت صبح رفتم کلانتری دنبال بابا. مائده هم همراهم اومد. بهروز و یلدا هم بعد از تماس بهروز با من و اطلاع از برنامه ساعت ده، قرار شد بیان دم در محضر. وکیل آرشام زودتر از ما اون جا بود و کارای آزادی بابا و گذاشتن سند رو انجام داده بود.
بابا که آزاد شد سریع پرسید:
- سند از کجا آوردی؟
با لحنی که هر ثانیه ممکن بود بغض تو گلوم بترکه جواب دادم:
- مال آرشامه.
آه بابا نشون داد که تا ته خط رو رفته.
- نمی خوام که تو ...
وسط حرفش پریدم و نالیدم:
- می دونم بابا؛ ولی خودم می خوام باهاش ازدواج کنم. شما برید دنبال مامان و بیاید محضر خیابون ...
- نمی دونم. من راضیم برم زندان.
این بار پر حرص گفتم:
- بابا بسه تو رو بخدا. من به حد کافی داغونم، شما با این حرفاتون بدترش نکنید. همیشه که نباید همه چیز اون جور که دوست داریم پیش بره، گاهی جریانات برعکس خواسته هامونه، اما من آمادم که تا با ساز دنیا بر*ق*صم.
- ملیسا چقدر بزرگ شدی.
بابا گریه کرد. بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد. حس گوسفندی رو داشتم که می خواستن اون رو تو قتل گاه ببرن. با هر ثانیه ای که به ساعت ده نزدیک تر می شد، این حس هم در من قوی تر می شد. یه جورایی انگار دنیا داشت به آخر می رسید.
***
هنوز باورش برام سخت بود منی که همیشه حرف حرف خودم بود و هر کاری دوست داشتم انجام می دادم، الان روی صندلی مقابل میز حاج آقایی که خطبه عقدم با آرشام رو می خوند نشسته بودم و به جای خوندن قرآن و آرزو کردن یه زندگی قشنگ به دیوار سفید مقابلم خیره شده بودم. مامان و بابا و دوستام مثل ماتم زده ها بهم خیره شده بودن و مهلقا پای چپش رو روی پای راستش انداخته بود و گوشیش رو به سمتم گرفته بود تا آرشام، کسی که به قیمت ده میلیارد منو خریده بود صدای بله گفتن منو بشنوه. پدر و مادر آرشام هم با اخم روی صندلی نشسته بودن، چون طبق گفته خودشون آرشام اصلا اونا رو آدم حساب نکرده که از هیچ چیز خبر نداشتن و تازه صبح به اونا زنگ زده و گفته برن محضر شاهد عقد باشن. نگاهم رو از دیوار رو به روم گرفتم و به بچه ها نگاه کردم. مائده گلوله گلوله اشک می ریخت. یلدا وقتی نگاهم رو متوجه خودش دید لبخند تلخی زد. کوروش و شقایق هم حالی بهتر از بقیه نداشتن. جای بهروز خالی بود، چون به عنوان نماینده من همراه وکیل آرشام به بانک رفته بود و یلدا باهاش مرتب در تماس بود. آهی کشیدم و نگاهم رو به مامان دادم. اون قدر قیافش غمگین بود که هر آن می ترسیدم دوباره حمله عصبی بهش دست بده.
حاج آقا بعد از خوندن صیغه و مهریم گفت:
- دوشیزه خانم سرکار خانم ملیسا احمدی، آیا وکیلم که با مهریه خوانده شده شما را به عقد دائم آقای آرشام بهادری دربیاورم؟
مهلقا با اون صدای چندشش گفت:
- عروس رفته گل بچینه!
حوصله ی این مرگ تدریجی رو نداشتم، قبل از این که حاج آقا برای بار دوم باز اون همه چیز رو بخونه سریع گفتم:
- بله.
نگفتم با اجازه بزرگترا نه پدر و مادرم، چون اگه بنا به اجازه گرفتن از اون ها بود که هرگز بهم این اجازه داده نمی شد. آخ متین چی می شد اگه به جای بله دادن به کسی دیگه تو کنارم نشسته بودی و منتظر بله دادنم بودی؟ اون وقت با ناز و عشوه و بعد از کلی صبر کردن و زیر لفظی گرفتن بهت بله می دادم. هیچ کسی برام دست نزد، فقط مهلقا بود که دو بار دستاش رو به هم کوفت و چون کسی همراهیش نکرد خود به خود آروم گرفت. قبل از این که کسی بهم نزدیک بشه، یلدا کنارم اومد و زمزمه کرد:

@romangram_com