#ملیسا_پارت_113
- چرا آرشام رو نمی خوای؟ اون که ...
- پای یکی دیگه در میونه.
با خنده گفت:
- واقعا؟
- نه، همین طوری.
از لحن جدیم نیشش رو بست و گفت:
- حالا چی کار کنیم؟
- خب باید یه کاری کنم از چشم مامانم بیفته.
- چطوری؟
***
دوست آتوسا که اسمش ناناز بود و کارش تور کردن پسرا و چاپیدنشون بود رو در جریان امور گذاشیم و شوتش کردیم وسط نقشمون. اون قدر خودش رو ناناز درست کرده بود که من که یه دختر بودم داشتم با نگاهم قورتش می دادم، چه برسه به آرشام بیچاره.
سریع رفتم خونه و به مامان گفتم حاضر بشه تا بریم دیدن آرشام.
مامان گفت:
- فردا میاد این جا.
- نه مامان، باهاش هماهنگ کردم که امشب یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم.
محض احتیاط گوشیش رو از تو کیفش کش رفتم. با تک زنگ ناناز رو گوشیم، سریع مامان رو سوار ماشین کردم و گاز رو گلوله کردم.
- معلوم هست چه مرگیته؟
- مامانم، من جواب مثبت رو امروز به آشام دادم اونم گفت امشب یه جشن کوچولو بگیریم و فردا رسمی بیاد خواستگاری.
- می دونستم سر عقل میای.
ناناز طبق نقشمون در رو باز گذاشته بود و منم بدون تولید صدا بازش کردم و ماشین رو بردم تو. صدای موسیقی بلند بود و مطمئنا صدای ماشین هم از داخل شنیده نمی شد.
مامان گفت:
- نباید دست خالی می اومدیم.
- اوه مامان، حالا حالاها وقت داری.
مامان رو فرستادم تو و خودم هم پشت سرش وارد شدم.
- آرشام کو؟
- تو سالنه، گفت مهمون مهمی داره.
@romangram_com