#مدال_خورشید_پارت_151
دستش از عقب کشیده شد؛ آرام برگشت و زمزمه کرد:« ولم کن رامین. » و شمشیر را انداخت. تصاویر در سرش موج می زدند؛ آن زن و مرد آشنایی که در ذهنش دیده بود و نمی توانست بفهمد کیستند، حالا دقیقاً شبیه بیژن و سیما شایسته بودند. سرش داشت منفجر می شد. سخت است که مدتی طولانی در بلاتکلیفی و بی خبری باشی و ناگهان همه چیز را بفهمی. در آن لحظه تاریخ نگار جوان به روزه داری می مانست که ساعت ها تشنه بوده و ناگهان با خوردن چند قطره آب خنک، دل درد می گیرد.
روی زمین نشست و آرام پرسید:« پس... آخه بانو نازَک گفت که... » پارسا آرام جواب داد:« احتمالاً بازم کار اشکان بوده. چون از هویت شادان خبر نداشته، یه صدا یا تصویر خیالی درست کرده تا مارو تا حد ممکن ازش دور کنه. »
با یادآوری هوش اشکان، لبخندی بر لبش نشست. لیلی سرش را با دو دستش گرفت و نالید:« یعنی من... اشتباه نمی کردم؟ شادی واقعاً دوست بود؟! قدرتم... درست کار می کنه...؟ »
پارسا آرام تر از قبل پاسخش را داد:« همیشه درست کار می کرده. متأسفم لیلی، ولی نمی تونستم بهت بگم هر چی که می بینی درسته. چون ممکن بود چیزای ترسناکی ببینی و هول کنی. و خودتم می دونی که وقتی احساساتت از عقلت پیشی می گیرن... یه جورایی... غیر قابل کنترل میشی. من و رامین از همون اول می دونستیم که شادی خائن نیست، فقط بهت نگفتیم که... »
لیلی دستش را بالا آورد و سرد گفت:« بسه. دیگه نمی خوام بشنوم. » رامین با ناراحتی گفت:« لیلی، من واقعاً متأسفم... »
ـ گفتم دیگه نمی خوام بشنوم.
آهی کشید و با لحنی بی احساس ادامه داد:« متوجهم که چی میگین. ولی دیگه نمیخوام گوش کنم. اگه دوست دارین می تونین راه بیفتین؛ من چند دقیقه دیگه خودم دنبالتون میام. » پریا بلند شد و گفت:« لیلی... »
ـ خودم دنبالتون میام! فقط میخوام یکم استراحت کنم.
بعد بلند شد و دورتر رفت. زیر تک درختی نشست و دوباره سرش را با دو دست گرفت و به تصاویر ترسناکی که تا به حال دیده بود فکر کرد. صدای بلندی آرامشش را به هم زد:« می مونیم. »
سرش را بلند کرد و به پارسا نگاهی انداخت. پارسا کوله پشتی اش را زمین انداخت و در حالی که رویش را به رامین می کرد، ادامه داد:« یه محافظ که فکر و ذکرش پیش خواهرشه و یه رابط که همش می خواد واسه جا گذاشتن بهترین دوستش به جونم غر بزنه؛ من با چنین آدمایی مسافرت نمی کنم! »
romangram.com | @romangram_com