#مدال_خورشید_پارت_150
شادان شایسته، خواهر بزرگتر پارسا و پریا شایسته، سرش را آرام بلند کرد، اشکهایش را کنار زد و با لبخندی آمیخته با عشق به برادرش خیره شد.
پارسا گیج بود؛ چند دقیقه پیش هیچ چیز نمی دانست، و حالا... حالا یک خواهر بزرگتر پیدا کرده بود!
خیلی باور نکردنی نبود؛ خوب که به چهره اش دقت می کرد، همان چشم ها، همان لب ها و همان بینی خوش تراش سیما، مادرش را داشت. تقریباً همان طور حرف می زد، و همان طور راه می رفت.
چشمانش تار می دید؛ عینکش را دوباره به چشمش زد و نفس عمیقی کشید. صدای باد در چمنزار، تنها صدای بین آن ها بود. خواست بلند شود و چیزی بگوید که لیلی در سریع ترین حرکتی که پارسا به عمرش دیده بود، شمشیر برادرش را برداشت، به طرف شادان رفت و نوک آن را درست روی گلوی آن دختر قرار داد.
ـ دروغ میگی.
پریا با ترس بلند شد و فریاد زد:« لیلی! »
ـ داری دروغ میگی! همش دروغه! داری اینارو میگی که بذاریم همراه ما بیای و مدال رو برداری! تو پریا رو گول زدی! اون روزی که توی شهر قبیله ی آتش بودیم، تمام حرفایی که یواشکی به پریا زدی دروغ بوده! تو هممونو گول زدی!
رامین بلند شد و فریاد زد:« آروم باش لیلی! » لیلی پایش را به زمین کوبید و عصبی گفت:« چطور آروم باشم؟ چطوری؟! »
شادان آرام و خونسرد سرش را بالا آورد و نگاهی عمیق و عجیب به لیلی انداخت؛ در نگاهش عشق آمیخته با تحسین موج می زد. لبخندی زد و زیر لب گفت:« حق با توئه. حق دارین باور نکنین. »
لیلی شمشیر را جلوتر برد و فریاد زد:« معلومه که حق داریم باور نکنیم! تو خائنی. از همون اول خائن بودی و باید بمیری. » پریا جیغ زد؛ رامین نفس عمیقی از سر خشم کشید و شادان همچنان آرام بود.
لیلی دستش را محکم تر دور شمشیر حلقه کرد؛ نمی خواست شادان را بکشد. ته دلش به هویت او ایمان داشت، ولی آن لحظه آن قدر خشمگین بود که حتی خودش را هم نمی فهمید.
romangram.com | @romangram_com