#مدال_خورشید_پارت_146
لیلی سر خم کرد و سکوت کرد.
ـ صبور، دانا، با قلبی ظریف، که در هیاهوی بحران ها خواهد شکست؛ و صاحبش جز صبوری چه می تواند بکند؟!
لیلی به خود لرزید و آب دهانش را فرو برد. در هیاهوی بحران ها خواهد شکست. دستانش را مشت کرد و فقط توانست با صدایی لرزان بگوید:« امیدوارم بتونم اون طور که شما می فرمایید صبور باشم. » و سرش را پایین انداخت تا چشمانش در چشمان هیچ یک از دوستانش نیفتد.
درخت کهن آن چنان نفس عمیقی کشید که برگ هر نه درخت دیگر، به همراه موهای پنج همسفرِ رو به رویش، در باد رقصیدند. خنده ای نرم و آرام را شروع کرد و ناگهان، طوری آن را قطع کرد که حتی محافظ شجاع قبایل حقیقی هم ترسید.
ـ تو، رابط.... تو.
پریا یکه خورد و قدمی عقب رفت. درخت پیر، ادامه داد:« طوری رفتار می کنی که گویی می خواهی گناهی را بپوشانی. بگو رابط. گناهت چیست؟ گناه تو و... آن دخترک نیمه انسان. »
رامین با تعجب تکرار کرد:« نیمه... انسان؟ » و به پارسا نگاهی گذرا انداخت تا شاید مثل همیشه جواب سوالش را بگیرد، ولی پارسا فقط سر به پایین انداخت، دستانش را مشت کرد و در حالی که می کوشید لرزش صدایش را کنترل کند، زمزمه کرد:« الان نه، رامین. اطلاعاتم کامل نیست. چند لحظه صبر کن تا جوابتو بگیری. »
و اتفاقی که بعد افتاد، هر پنج نفر را تقریباً شوکه کرد؛ لحن کاج پیر اندکی رنگ خشم گرفت:« شما دو نفر... می دانید چه کرده اید؟! خدا را سپاس که این پسرک تقریباً متوجه شده است، وگرنه چه کسی می داند اگر به سرزمین ممنوعه رسیده و نقشه ی احمقانه ی خود را انجام داده بودید، چه می شد! شما دو نفر دیوانه اید! »
نفس عمیقی کشید؛ لحنش آرام تر شد. انگار داشت برای دو دختر بغض کرده ی رو به رویش دلسوزی می کرد.
ـ می دانید اگر دست کسی که می خواهد مدال را بردارد، مورد پسند آن شیء مقدس واقع نشود، چه خواهد شد؟ مدال در جای خود فرو خواهد رفت و دیگر تا چندیدن سال بعد بیرون نخواهد آمد! مگر کتاب تاریخ قواعد خورشید را نخوانده اید؟
همان لحظه، قطراتی از مایع طلایی رنگی که روی تنه ی درخت کهن جاری بود، جدا شد و دور تا دور سر مهمانان گیجش چرخید. سپس به آسمان رفت، آرام به هم پیوست و کتابی بزرگ، ولی کم قطر را تشکیل داد.
romangram.com | @romangram_com