#مدال_خورشید_پارت_145


لحظه ای سکوت برقرار شد. درخت کهن نفسی عمیق کشید و ادامه داد:« چشمانتان درست همانن گونه شد که انتظار داشتم. سبز، به رنگ برگ های خودم. »

پارسا در برابر ابهت درخت، دست و چایش را گم کرده بود، ولی با این حال مودبانه پرسید:« چشم هامون... چیز خاصی در موردشون وجود داره؟ »

کاج هزار ساله خندید؛ بعد با همان صدای آرامش پاسخ داد:« وقتی سیما، دختر سرنوشت، پارسا را به دنیا آورد، به کسی نگفت. به محض این که توانست راه برود، با او در آغوشش نزد من آمد و تقاضا کرد که از پسرش محافظت کنم. من فقط درختی با روح هستم که هزار و پانصد سال بیشتر عمر ندارم، و هرگز در امورات قبایل حقیقی و انسان ها دخالت نکرده ام؛ ولی آن دختر آن لحظه به حدی درمانده و نگران بود که نتوانستم یاری اش نکنم. »

نفس عمیقی کشید و ادامه داد. طوری سخن میگفت که انگار با خودش حرف می زند.

ـ پس سه محافظ برایش گذاشتم؛ سه فرد، که هنوز آنان را ملاقات نکرده، و شاید هرگز ملاقات نکند. و طلسمی سبز؛ قطره ای از روح خودم. روح خِرَد، آرامش، و تغییر. آن قطعه ی روحم، سبز رنگ بود و چشمانش را تحت تاثیر قرار داد.

اندکی سکوت کرد و ادامه داد:« البته، گمان کنم اندکی از آن در بدن سیما مانده بود و به دخترش رسید. بانو پریا. »

رنگ پریا پرید و سرش را پایین انداخت. لیلی و رامین نگاهی به پریا انداختند، ولی سر های پارسا و شادی پایین بود. درخت کهن دوباره سخن گفت:« و این محافظ! به خداوند سوگند، هرگز محافظی بهتر از تو نمی توانست انتخاب شود. صبور، عاقل، و مهربان. یک برادر و یک همراه. شخصی که تا آخرین لحظه ی عمرت همراهت خواهد بود. »

پارسا نفسی از سر آسودگی کشید؛ تا آخر عمرت. انگار باری سنگین از روی دوشش برداشته شد. پس رامین در راه محافظت از او جان نمی داد. آن قدر می ماند تا پارسا خودش از دنیا برود.

صدای فرمانروای هزار ساله ی دشت، هیجان زده شد:« و این باید تاریخ نگار جوانی باشد که اردشیر به جای خود برگزیده! حق داشت، آن قدر پیر شده بود که خودش نمی توانست در جستجو شرکت کند. »

لحنش آرامش قبلی را باز یافت:« بانوی صفحات... دختر شب... با چشمانی به تیرگی عمیق ترین نقاط دریا، و موهایی به سیاهی شب. مادربزرگ تو را خوب یادم است؛ چشمانش درست همرنگ چشمان تو بود. هیچ کس در خانواده ی شما چنین چشمانی نداشت. »


romangram.com | @romangram_com