#مدال_خورشید_پارت_142

اشکان دست به سینه به عقب تکیه زد:« درسته. از هفت سالگیش توی سرزمین قبایل حقیقی زندگی می کرده. »

ـ ولی... ولی چطور؟ منظورم اینه که خانواده ش چی؟ اصلاً چطور این همه مدت اینجا زندگی کرده...؟

اشکان و بهرنگ هم زمان به جلو خم شدند، و یک صدا گفتند:« داستان عجیبی داره! »

رامین دستش را به کمر زد و با صدای بلندی گفت:« خب! اصلاً فکر نمی کردم که پیدا کردن یه تک درخت سیب این قدر مشکل باشه. هرچی درخت تو این دشت هست، یه دونه میوه هم نداره. »

پارسا نفس عمیقی کشید و خونسرد گفت:« پیدا میشه. » لیلی دست به کمر شد و اعتراض کرد:« آخه چجوری پیدا میشه؟ »

رامین با سر حرف خواهرش را تایید کرد. پارسا نگاهش را از چهره ی نگران رامین گرفت و دوباره با خونسردی تکرار کرد:« پیدا میشه. »

لیلی با بی قراری پایش را زمین کوبید و گفت:« ما محدودیت زمان داریم، نمی فهمی؟ تازه همین الانشم اصلاً نمی دونیم چقدر با مقصدمون فاصله داریم چون این نقشه ی فلان فلان شده از کار افتاده. انتظار داری آروم باشیم؟ »

پارسا دوباره نفس عمیقی کشید و در حالی که راه می رفت جواب داد:« با اضطراب هیچی حل نمیشه. در ضمن، چیزی به اسم محدودیت زمان وجود نداره. مثلاً توی مدت دیر رسیدن ما می خوان چیکار کنن؟ مگه سرزمین ممنوعه شهربازیه که آخر شب ببندنش؟ ما هر موقع که برسیم، اونا یه جا کمین کردن، منتظرمون می مونن تا بریم و برگردیم و بعد دستگیرمون می کنن. چه زودتر چه دیرتر، هیچ نقشه ای به جز این نخواهند داشت. »

رامین به وضوح شوکه شد؛ دستی روی شانه ی پارسا گذاشت و با نگرانی گفت:« پارسا... دوباره برگشتی به شکل قدیمیت! یعنی چی که بریم و برگردیم و دستگیرمون کنن...؟! هیچ نقشه ای نداری...؟ هیچ اهمیت نمی دی که اگه دستگیرمون کنن چی میشه؟ »

ـ خودم می دونم چی میشه. و به علاوه، من کی گفتم که نقشه ای ندارم؟ اصلاً امکان نداره که...

ناگهان حرفش قطع شد و ایستاد. چهار نفری که پشت سرش راه می رفتند، ایستادند و هم زمان پرسیدند:« چی شد؟ »

romangram.com | @romangram_com