#مدال_خورشید_پارت_141


اشکان ادامه داد:« شادی به خیال خودش می خواد مدالو برداره و وقتی دیوها اونو دست پارسا ندیدن، شوکه بشن و فرصت کوتاهی بدن که توی اون گیر و دار، گروه بتونه فرار کنه. خوشبختانه ما یه گروه جنگجوی ماهر اون اطراف مستقر کردیم تا به محض دیدن دیوها قتل عامشون کنن؛ ولی مسئله اینجاست؛ اگه مدال با دست شادی ارتباط برقرار نکنه، تا پنجاه سال دیگه به دست هیچکس بیرون نمیاد! »

آویسا گیج شده بود؛ آرام پرسید:« صبر... صبر کنین ببینم؛ اصلاً مگه پری ها میتونن وارد اون سرزمین بشن؟! »

بهرنگ به جلو خم شد، آرنج هایش را روی میز گذاشت و جواب داد:« نه. و این همون رازیه که شما قراره به جمع راز دارانش اضافه بشین. »

نفس عمیقی کشید.

ـ شادی در واقع یه انسانه.

نفس آویسا بند آمد. چند بار پلک زد، بعد به جلو خم شد و لبه ی میز را چنگ زد. با نگرانی گفت:« مگه میشه؟! »

اشکان جواب داد:« شادان شایسته. پنجمین نوه ی اردشیر شایسته. »

آویسا به سرفه افتاد؛ وزیر اعظم، لیوانی آب برایش ریخت و به دستش داد. دخترک، لیوان آب را با ولع سر کشید، هوا را با شدت فرو برد و با تعجب فریاد زد:« یعنی میگین... »

بهرنگ دستش را روی دهان آویسا گذاشت و آرام گفت:« بانوی من، آروم تر باشین! »

آویسا آرام نشست؛ عصبی بود و زانوهایش بالا و پایین می پرید. تته پته کنان گفت:« ولی... مگه شما توی خونه ی خاله گلنار... همون معجون ساز معروف... زندگی نمی کنین؟! من فکر می کردم که شادی... از هفت سالگیش اونجا بوده...! »


romangram.com | @romangram_com