#مدال_خورشید_پارت_134

زنگ اخطاری در گوش معجون ساز جوان به صدا در آمد؛ چند ثانیه به نامه ی مهر و موم شده خیره شد و بعد زمزمه کرد:« خاله... برین تو اتاقتون. »

خاله گلنار دامنش را بالا زد و به طرف خواهر زاده اش دوید؛ با ترس گفت:« من پیرزن نیستم که این طوری موقع یه کار اضطراری از محلکه دورم می کنی... » بهرنگ فریاد زد:« گفتم برین تو اتاقتون! »

گلنار پنجاه ساله به وضوح ترسیده بود؛ انتظار چنین فریاد و قاطعیتی را از خواهرزاده ی مهربان و همیشه آرامَش نداشت. بهرنگ این بار با ملایمت گفت:« هر اتفاقی افتاد خبرتون می کنم. »

گلنار نگاهی گذرا به مهر سرخ رنگ انداخت؛ حتی نمی توانست برای یک ثانیه به آن مهر چشم بدوزد. آستین بهرنگ را کشید و با بغض التماس کرد:« همین جا می مونم. قول میدم اگه مجبور شدی بری، دنبالت نیام. قول میدم. بخونش خاله. »

و بهرنگ نامه را زیر لب خواند؛ طوری که خاله اش درست نشنود:

« فوری.

اینجانب، وزیر اعظم قبایل حقیقی، بدینوسیله نزدیک بودن خطر بزرگی را اعلام می دارم.

از روز هفتم شروع سفر، فردی با نام شادی همراه گروه به راه افتاده است؛ از آن رو که در ابتدا ما از هویت اصلی این شخص بی اطلاع بودیم، به کمک بانو نازَک، این شخص را در نزد ناجی قبایل حقیقی خائن جلوه دادیم تا حتی الامکان از وی دوری کنند؛ ولی روز گذشته از طریق ردیابی و تعقیب خطوط ذهنی تاریخ نگار فعلی قبایل حقیقی، گذشته ی این شخص را دیده و دریافتیم که در حقیقت کیست.

از آن جا که شما احتمالاً از مسافرت خواهر ناتنی تان به همراه گروه ناجی قبایل حقیقی بی اطلاع بوده اید و حالا هم نیت واقعی او را حدس می زنید، به عنوان یکی از مهم ترین اشخاص قبایل حقیقی، از شما تمنا دارم هرچه سریع تر خود را به قصر مادر رسانده و راهی برای جلوگیری از فاجعه به دست ما بدهید.

با تشکر، پسرعموی عزیزتان، اشکان. »

ـ تو مطمئنی؟!

romangram.com | @romangram_com