#مدال_خورشید_پارت_133
بلند شد و صاف ایستاد؛ به چشمان دخترک خیره شد تا حرفش را بزند. دخترک دستی به گونه ی سرخش زد و سریع گفت:« من از وزارت کل قبایل حقیقی اومدم. وزیراعظم قبایل حقیقی این رو دادن که من بدم به شما، و گفتن که مسئله ی مرگ و زندگیه. »
مرگ و زندگی؛ خب، مسئله کم کم داشت جالب می شد. حالا خودِ او هم مجبور بود خاله را تنها بگذارد.
در را باز کرد و به دخترک گفت:« بیا تو. » و داخل شد. دخترک مو آبی در را پشت سرش بست، و بهرنگ کیفش را روی میز انداخت. زنی میانسال آرام از پله ها پایین آمد، پیراهن سفید و بلند آستین کوتاهی به تن داشت و پوستش از سفیدی به برف می مانست. چشمانش قهوه ای بودند، و ریزاندام و ظریف بود.
به محض این که بهرنگ را دید، جلو دوید و در آغوش کشیدش؛ بهرنگ خاله اش را با لذت بغل کرد و موهایش را بویید؛ زمزمه کرد:« دلم برات تنگ شده بود خاله...! » خاله گلنار خواهرزاده اش را رها کرد و با لبخندی مهربان گفت:« منم همین طور. کاش یه هفته زودتر میومدی؛ اون وقت شادی هم اینجا بود. »
بهرنگ دستان خاله اش را گرفت و پرسید:« نگفت کجا میره؟! »
ـ گفت میره سفارش یکی از مشتری های راه دورو بفرسته؛ ممکن بود معجونه منفجر بشه، وگرنه از راه انتقال میفرستادش و همین جا پیشم می موند.
بهرنگ لبخند زد و خواست چیزی بگوید که صدای پاشنه ی کفش دخترک که با بی تابی به زمین کوبیده می شد، حواسش را جلب کرد.
سریع خم شد و عذرخواهی کرد، و بعد پرسید:« خب، بانوی من! مشکل کجاست؟ » دخترک تا آمد جواب بدهد، خاله گلنار پیش دستی کرد و با عجله گفت:« مگه شما شاهدخت قبیله ی اصلیِ آپی ها نیستین؟! پس چرا لباستون... »
دخترک با اضطراب جواب داد:« آها... اینو میگین؟ خب... من به سِمَت دستیار اختصاصی وزیر اعظم منتصب شدم. و الان... با تمام سرعت خودمو از شهر قبیله ی مادر به اینجا رسوندم که اینو بهتون بدم. »
کاغذی لوله شده را از کیفش بیرون آورد و رو به بهرنگ گرفت. بهرنگ کاغذ را گرفت و نگاهی انداخت؛ روی آن، مُهری قرمز رنگ خورده بود که رویش نوشته ی «اضطراری» حک شده بود. مهری که استفاده ی آن توسط کسی مانند اشکان فقط یک معنی داشت: خطر. خطرِ گند زده شدن به تمام دنیا.
romangram.com | @romangram_com