#مدال_خورشید_پارت_127


لیلی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که شادی فریاد زد:« بسه! » بعد صدایش را پایین تر آورد:« دیگه تحمل شما دوتا بچه ی چندش آورو ندارم. مثل بچه های شیش ساله رفتار می کنین. »

بعد نفس عمیقی کشید و رو به پریا و رامین گفت:« درسته. ما به نقشه نیازی نداریم. پس پریا اینجا چیکاره ست؟! »

پریا به خودش اشاره کرد:« من؟! »

ـ پس چی؟! یعنی حیوونا و درختای اینجا نمی تونن بهمون بگن باید از کدوم طرف بریم؟! واسه همینه که ما یه رابط داریم، مگه نه؟!

رامین سرش را تکان داد و با خنده گفت:« دقیقاً الان وقتیه که حضور تو از همه مهم تره پریا. » پریا لبخندی از ته دل زد و سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.

بعد کش و قوسی به بدنش داد و گفت:« میشه یکم استراحت کنیم؟! » پارسا سرش را تکان داد و نشست.

خسته بود؛ خورشید داغ چهاردهمین روز درست وسط آسمان بود و آن ها، در یک دشت سرسبز و صاف، با تپه های کوتاه، گل های ریز رنگارنگ و تک درخت هایی پراکنده نشسته بودند و استراحت می کردند. شاید حدود هفتصد یا هشتصد متر قبل تر، مرز جنگل تمام شده و آن ها وارد دشت شده بودند، و حالا، کوه ها رو به رویشان در فاصله ای نسبتاً دور و نسبتاً نزدیک خودنمایی می کردند.

پارسا بلند شد و چند قدم از دوستانش دورتر رفت، بعد با آرامش دراز کشید و به ابر های پنبه ای و سفید نگاه کرد. نور گرم خورشید، روی صورتش می رقصید و نسیمی خنک، موهایش را به هم می زد. ناخودآگاه لبخندی بر لبانش نشست.

نور حس خوبی داشت. حس خوبی که ارباب شایسته ی کوچک تا به حال تجربه نکرده بود. همیشه، چه در کودکی و چه در نوجوانی، همیشه توی کتابخانه ی تاریک یا اتاقش می نشست، مطالعه می کرد و با شنیدن سر و صدای بازی کودکان همسن و سال خودش در خانه یا کوچه و خیابان، اخمی می کرد و برای حماقت و بچگی آنان تأسف می خورد.

شاید همین خو گرفتن با تاریکی و سایه بود که باعث شده بود دو تار موی ناجی جوان قبایل حقیقی سفید شود و چشمانش به عینک نیاز پیدا کند. البته نیاز که نه؛ فقط باید عینک می زد تا وضعیت بدتر نشود.


romangram.com | @romangram_com