#مرد_یخی_پارت_186
-خدا از بزرگی کمتون نکنه! شما دل منو شاد کردی خدا هم دل شما رو شاد می کنه! مطمنم عشقتون رو پیدا می کنید.
لبخند زد به وسعت آسمون ...چه حس خوبی داشت کمک به دیگران !
حالا دل اش آروم گرفته بود ...یقین داشت خدای اون دختر هواش رو داره! عقربه های ساعت یک نصف شب رو نشون می داد اما خواب راهی تو چشم های ساکنین عمارت بزرگ ایزدی نداشت.
ارمیا ترجیح دا د اونجا کنار آقا یونس و مجتبی بمونه و به خونه اش بر نگرده.
گاهی چشم هاش تو دور تا دور سالن می گشت و رو عکس های بچگی افسون و افشین خیره می موند.
تو یکی از عکس ها افسون شش ساله موهاش رو خرگوشی بسته بود و تاپ و شلوارک صورتی هم تنش بود . چه قدر این تصویر شبیه افسون کوچولوی چند شب پیش بود.
لبخند کم رنگی رو لب هاش نقش بست ... دلتنگی داشت دیوانه اش می کرد... آروم دست اش رو سمت قلب بی قراری برد که هر لحظه ممکن بود سینه اش رو بشکافه و بیرون بپره!
"آروم بگیر...بهت قول میدم از زیر زمین هم شده پیداش می کنم "
مجتبی رو مبل سلطنتی روبه روی ارمیا نشسته بود و حرکات اش رو موشکافانه دنبال می کرد.
دست اونم مثل ارمیا رو سینه اش بود ...قلب جدیدش از نبود خواهری که خوب نتونست براش برادر کنه درد گرته بود.
romangram.com | @romangram_com