#مرد_یخی_پارت_185
-خوش بحال عشقتون ! میشه پنجاه تومن ...
وقتی دید ارمیا مات اش برده و جوابی نمی ده با سادگی ادامه داد:
-باور کنید گرون نمی دم ! مادر بزرگ ام همیشه بهم میگه گرون فروشی گناهه! البته همیشه خودش گل ها رو میاورد و می فروخت.اجازه نمی داد من کار کنم اما حالا تو بیمارستان بستریه و من میخوام کمک اش کنم!
اشک تو چشم های ارمیا حلقه خورد...نمی دونست به خاطر مشکلات این دختره یا گم شدن افسون ...این روزها خیلی دل نازک شده بود...دیگه خبری از مرد یخی سابق نبود!
آروم دست تو جیب اش کرد و ده تا تراول پنجاه تومنی درآورد و تو کف دست دختر گذاشت.
گل ها رو برداشت و خواست سمت ماشین آقا یونس بره اما باشنیدن صدای پر از بغض ای سرجاش ایستاد
-آقا شما اشتباه گرفتید من گدا نیستم ! همون پنجاه تومن رو بر میدارم و بقیه پولتون رو به خودتون پس می دم .
لبخند کم رنگی رو لب هاش نقش بست ...این دختر هم مثل افسون تو اوج فقر، عزت نفس داشت.
-می دونم گدا نیستی خانم کوچولو ...اتفاقا خیلی هم باشخصیتی اما من پول ها رو به خاطر این دادم که خرج بیمارستان مادربزرگت بکنی و به جاش برای منم دعا کنی تا عشق ام رو پیدا کنم!آخه گم شده!
سریع سمت ماشین حرکت کرد و بیشتر از این اونجا نموند تا چشم های شرمنده دختر رو ببینه اما هنوز هم صداش رو می شنید:
romangram.com | @romangram_com