#مرد_مجهول_پارت_98
***
رویا گیج و متعجب به اطرافش می نگریست. همراه آقای سهرابی به محله ای با خانه های کهنه و قدیمی آمده بود. چرا به این جا آمده بودند؟! به آقای سهرابی نگریست تا او علت را توضیح دهد؛ اما او بی توجه به نگاه رویا، به راه افتاد و رویا هم به دنبالش. بچه ها مشغول بازی در وسط کوچه بودند و سر و صدای زیادی داشتند. رویا چشمش به پسر بچه ی شاید شش- هفت ساله ای خورد که روی پله ی خانه ای نشسته بود و چهره اش غمگین بود. با کمال تعجب دید که آقای سهرابی هم به سمت همان پسر بچه رفت. پسر بچه با چانه ای لرزان به رو به رویش خیره شده بود. آقای سهرابی نزدیک او رفت و به او گفت:« سلام کوچولو. بابات خونه است؟»
او نگاه لرزانش را بالا آورد و به آقای سهرابی نگریست؛ اما چیزی نگفت و دوباره به رو به رو خیره شد.
رویا نمی دانست چرا؛ اما از این بی اعتنایی پسر بچه به آقای سهرابی، در دلش قند آب شد.
آقای سهرابی زنگ همان خانه را فشرد و منتظر شد. پسر بچه با شنیدن صدای قدم هایی از داخل خانه بغض کرده بلند شد و از آن جا گریخت. رویا با تعجب به دور شدن او نگریست و بعد با خود فکرکرد که شاید با پدرش دعوا کرده است. سپس رو کرد به سمت مردی که لای در ایستاده بود. مرد قیافه ی جالبی نداشت. سر و رویش چرک بود و کاپشنی ژنده و قدیمی هم بر دوشش بود. شلوار و پیراهن کثیفی هم بر تن داشت.
مرد، با دیدن آقای سهرابی جا خورد و کمی هم ترسید.
او به مرد توپید:« این بچه چش بود باز؟ هان؟»
مرد که به لکنت افتاده بود، گفت:« ن... نمی دونم آقا. شاید...»
آقای سهرابی حرفش را برید و خشمگین گفت:« زود باش پول من رو بده.»
مرد بهت زده به او نگریست. بعد هم گفت:« چ... چه پولی آقا؟ مگه... مگه نگفتید واسه اون بچه خرجش کنم؟»
آقای سهرابی پوزخندی زد؛ اما بعد خشمگین گفت:« گفتم واسه اون بچه نه واسه مواد. همین الان تمام اون پولی رو که داده بودم، بر می گردونی.»
مرد به التماس افتاد:« تو رو جون مادرت آقا...»
romangram.com | @romangram_com