#مرد_مجهول_پارت_97


او گفت:« تمام این کارهایی که انجام دادیم به دستور اون بوده. مرد مجهول ، این باند رو پیدا کرد، دستور دستگیری این دختر رو داد، عموش رو پیدا کرد، اون بود که باهاش قرار گذاشت.»

رویا با تعجب به سمت او چرخید و گفت:« واقعاً؟» سپس پوزخندی زد و گفت:« یعنی اون دستور می ده و شما هم اطاعت می کنید؟ بی چون و چرا؟»

او در حالی که لبخندی بر لبش آمده بود، گفت:« من در جریان برنامه هاش هستم. واسه همین هم هست که به قول تو بی چون و چرا ازش اطاعت می کنم.»

رویا که حسابی گیج شده بود، گفت:« آخه این مرد مجهول چیکار می کنه که حتی شما هم بی چون و چرا ازش اطاعت می کنید؟ پس چرا من نمی تونم این کارو بکنم؟»

او گفت:« صبر داشته باش.»

سپس بلند قهقهه زد. رویا نمی دانست بخندد یا خشمگین شود.

پس از این که خنده اش آرام شد، گفت:« خودت رو واسه کار بعدی آماده کن.»

رویا که کمی مضطرب شده بود، پرسید:« کار بعدی چیه؟»

او گفت:« حالا می گم. الان من و تو باید بریم جایی.»

رویا پرسید:« کجا؟» سپس خودش با طعنه ادامه داد:« آره می دونم، باید صبر کنم.»

دوباره قهقهه او بلند شد.


romangram.com | @romangram_com