#مرد_مجهول_پارت_95


او گفت:« یه مدت دیگه صبر کن. خوب؟»

رویا کلافه خواست چیزی بگوید که او گفت:« حرف گوش کن دختر خوب. یه مدت دیگه صبر کن.»

رویا دیگر چیزی نگفت و روی مبلی نشست. آقای سهرابی با تلفن دستور یک لیوان آب را داد و او هم سکوت پیشه کرد.

حالا که رویا آرام تر شده بود، پرسید:« بریم؟ امروز قراره تکلیف اون دختر رو معلوم کنیم. پاشو بریم.»

رویا نگاهی به او انداخت که او گفت:« پاشو دختر جون.»

رویا سرش را به طرفین تکان داد و از جا برخاست. او لبخندی زد و جلوتر به راه افتاد.

***

دختر گوشه ای کز کرده بود و با اخم هایی درهم صورتش را به سمت دیوار گرفته بود. آقای سهرابی نزدیک او ایستاد که دختر با بغض گفت:« چیه؟ باز هم می خواید بهم مواد تزریق کنید؟»

او گفت:« نه. قراره ببریمت جایی.»

دختر در خود جمع شد و ترسیده پرسید:« کجا؟»

آقای سهرابی لبخندی زد و عقب ایستاد؛ سپس به آن دو اشاره کرد که او را بیاورند.


romangram.com | @romangram_com