#مرد_مجهول_پارت_94
رویا دست هایش را درهم فرو کرد و گفت:« می خواستم بدونم با اون دختر چکار کردید؟»
او نیم نگاهی به رویا انداخت و بعد در حالی که دوباره داشت به کاغذهای پیش رویش می نگریست، گفت:« و من باید گزارش کار بدم؟»
رویا جا خورد. مگر او هم در این کار شریک نبود؟ پس چرا نباید خبردار می شد؟
با حرص گفت:« پس دیگه از این به بعد من رو توی کارهاتون وارد نکنید. امروز هم تکلیفم رو با اون مرد مجهول روشن می کنم. حاضرم بمیرم ولی واسه یه لحظه ی دیگه هم شماها رو نبینم.»
و قبل از هر عکس العملی از جانب او، از اتاق خارج شد. کیف و وسایلش را برداشت و خواست برود که جلوی در اتاقش او را دید. آقای سهرابی، نگاهی به کیف و وسایل در دست رویا انداخت و طلبکارانه گفت:« کجا؟ هنوز که وقت اداری تموم نشده.»
رویا با حرص به او که هیچ چیز را به روی خود نمی آورد، چشم دوخت و بدون حرف خواست از کنارش رد شود که او سد راهش شد:« صبر کن.»
رویا در چشمان او براق شد و گفت:« چرا متوجه نیستید؟ حتی اگه به قیمت جونم هم تموم بشه، دیگه نه می خوام شما رو و نه اون مرد مجهول زورگو رو ببینم. می فهمید؟ نمی خوام.»
رویا باز قصد رفتن کرد که او دوباره جلویش ایستاد:« من که نباید به تو گزارش کار بدم، تو خودت باید بیای و از وضعیت باخبر بشی. الان هم با هم می ریم اون جا و بعد هم اگه می خوای بری ملاقات مرد مجهول، می ری. هر حرفی هم داری به خودش بزن.»
رویا پوزخندی زد و با تمسخر گفت:« به خودش؟ واقعا؟ مگه با اون حرف هم می شه زد؟ اون فقط بلده با زور حرف خودش رو به کرسی بنشونه.»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:« الان می خوام برم ملاقاتش.»
آقای سهرابی گفت:« الان باید بریم...»
رویا حرفش را برید و با تأکید گفت:« من نمیام. اگر هم می خوام برم ملاقات مرد مجهول، فقط واسه اینه که تکلیفم رو باهاش معلوم کنم.»
romangram.com | @romangram_com