#مرد_مجهول_پارت_82

وقتی ماشین به حرکت درآمد، دختر دستپاچه خودش را جلو کشید و مضطرب گفت:« قرار نبود جایی بریم.»

آقای سهرابی جدی اما بی روح گفت:« بشین سرجات و حرف هم نزن.»

دختر شاکی شد:« یعنی چی؟ شما حق ندارید این کارو بکنید. من نمی خوام...»

او حرفش را برید و گفت:« گفتم بشین سرجات. بی صدا.»

دختر از موضع خود کوتاه نیامد و فریادزنان گفت:« قرار ما این نبود. دارید من رو کجا می برید؟»

رویا که گیج شده بود، نگاهی به آقای سهرابی انداخت. او در مقابل داد و فریاد دختر عکس العملی از خود نشان نداد. دختر خودش را به سمت در کشید که آقای سهرابی قفل مرکزی را فشرد. دختر با جیغ و داد خودش را به در می کوبید و سعی در گشودن آن داشت. آقای سهرابی مسیر را به رویا نشان می داد و او هم گیج و گنگ تنها می راند. بالاخره در مکانی دور افتاده توقف کردند. آقای سهرابی پیاده شد و دختر را هم با خشونت از اتومبیل خارج کرد. او مدام جیغ می زد و تقلا می کرد؛ اما دستان پرقدرت آقای سهرابی هم چنان او را در برگرفته بودند. با هم وارد ساختمان خرابه ای شدند و رویا دو مرد قوی هیکل را در آن جا دید. آقای سهرابی، دختر را به آن دو سپرد و آن ها هم او را که مدام تقلا می کرد و می گریست به یک صندلی بستند.

او فریاد زد:« چی از جونم می خواید؟ چرا من رو آوردید این جا؟ کمــک... کمــک...»

آقای سهرابی خونسردانه گفت:« بیخود داد و بیداد نکن. این جا کسی صدات رو نمی شنوه.»

سپس کوله ی دختر را برداشت و شروع به جستجو کرد. در نهایت بسته ی کوچکی را بیرون آورد و رو به یکی از مردها گفت:« امتحانش کن.»

مرد بسته را گرفت و کمی از آن را چشید. با دقت به آن نگریست و درنهایت گفت:« اصل نیست قربان. مطمئن باشید ناخالصی داره.»

آقای سهرابی پوزخندی زد و رو به دختر، گفت:« لابد قرار ما این بود. هان؟ که تو به ما جنس تقلبی بفروشی؟»

رویا از شدت بهت خشکش زده بود. مگر آن ها مواد خرید و فروش می کردند؟ می دانست که حالا نمی تواند سوالی بپرسد. باید صبر می کرد تا بعد از ماجرا سردربیاورد.

romangram.com | @romangram_com