#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_390

مقابل خانه ی مان ماشین را نگه میدارد..با تکان دستی خداحافظی میکنم و داخل حیاط خانه میشوم ، اقای محمدی مشغول بازی با سدنا و ارین است با دیدنم از جا بلند میشود ،پیش دستی کرده سلام میکنم.

-حالتون خوبه ؟

-ممنون.

-اما رنگ چهره تون اشفته به نظر میاین.

-فقط خسته ام همین.

-بهرحال اگه کمکی خواستید منو مثل برادر خودتون بدونید

با واژه برادر حال غریبی را در دلم حس میکنم برادر من کس دیگریست و انوقت یک غریبه برادرانه به دنبال برادری کردن است.تشکر میکنم و دست در دست ارین داخل خانه میشویم.

این طبیعت دنیاست تشکیل شده از ادمهای خوب و بد و خنثی...سیاه و سفید و خاکستری و من هم مانند تمام مردم این کره خاکی بی نصیب نمانده ام از این ادمهای همه رنگ ...اقای محمدی که بدون چشم داشتی از هیچ کمکی دریغ نمیکند...پروین که پا از دوستی فراتر گذاشته و خواهری میکند...صابر که متعهدانه کار میکند و ادم های سفید دیگری که بودندو هستند و خواهند بود و من دلم میخواهد با این ادم های سفید خوش رنگ تمام سیاهی ها را بپوشانم و رنگ تمام ادم های دنیایم را سفید یکدست کنم درست مثل سفیدی یک روز برفی زیر نور افتاب زمستانی که تلالو زیبایی به محیطش می بخشد و تیرگی را می بلعد.

********

بستنی ارین در حال اب شدن است نگاهش میکنم حواسش وسایل بازی ست دلم کمی بچگی میخواهد و کمی شیطنت ...دستانم نزدیک میبرم و بستنی را از دستانش بیرون می کشم.

-اِ ... بستنی م.

با ولع گاز محکمی به بستنی اش میزنم .

-مامان چرا بستنی منو خوردی ؟

-اخه این بستنی خوشمزه ترین بستنی دنیاست.

-خب واسه خودت میخریدی .

romangram.com | @romangram_com