#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_388

-ولی من از هیچ کی ناراحت نیستم کسی رو نفرین نکردم من فقط اومدم اونجا که بدونم میشه از این به بعد راحت نفس بکشم به خدا من هیچ وقت هیچ کدومتون و نفرین نکردم منکر این نمیشم که دلم شکست بارها و بارها هم دلم شکست...اما نفرین کردن تو ذات من نیست یه دل دیگه شکستن کار دل من نیست،

منم کم ضربه نخوردم تا میتونم باید تلاش کنم ارین و به زندگی عادی بر گردوندم.

نگاه مغمومش صورتم را می کاوید، مادرش نیز کنارمان زانو میزند و دستان دنیا را از دستم بیرون می کشد کمی خشم دارد این کارش ، اهمیت نمیدهم و نگاهش میکنم نگاهم نمی کند نه از شرم انگار هنوز هم همان غرور را دارد

اما ناگهانی و بلند زار میزند و دنیا را در اغوش میکشد دخترم دخترم میکند و دلداری اش میدهد قول میدهد به زودی همه چیز درست میشود و من اما ارام ارام از جا بلند میشوم و از انجا دور ، صدای مادری در گوشم شنیده میشود:

-خدایا خودت کمکمون کن کمکم کن درد این همه مصیبت که سر بچه هام اومده رو تحمل کنم من تو این سن طاقت ندارم درد کشیدن بچه هامو ببینم .

لحظه ای به عقب برمیگردم تازه ان زمان متوجه ی جمعیت تماشاچی میشوم، چند نفر از همسایه ها در حال نگاه کردن اند و گاهی حتی جملات را تفسیر میکنند

نگاهی دوباره به چهره ی مادر داوود می اندازم چه خوب است که در این شرایط دنیا مادرش را دارد که غمهایشان را تقسیم کنند، دلداری اش بدهد و مرهم زخمهایش شود مادری نگاهم میکند اما نگاه میدزد نمیدانم چرا؟شرم کرده یا هنوز مرا ادم حساب نمیکند هرچه هست دیگر توان انجا ماندن برایم مشکل است پا تند میکنم و از انجا دور میشوم.

سر خیابان در انتظار تاکسی ایستاده ام که ماشین اشنایی جلوی پایم ترمز میکند.

انقدر حالم خراب شده که حتی منتظر تعارف صابر نشده سوار میشوم.

نای سلام کردن ندارم و اونیز سکوت میکند..همه ی اتفاقات چند لحظه ی پیش جلوی چشمانم رژه میروند و من درمانده از خدا و روزگارش دنبال دلیل این اتفاقات هستم.

- دیدید حال و روز دامون و ؟

پس خبر داشت اما نگفته بود.

-فکر میکنید نفرین شما بوده.

بود ؟ معلوم است که نبود

-ساحل میگه رنجش شما از مادر داوود باعث شده خدا بچه شو عذاب بده

romangram.com | @romangram_com