#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_196
شمیم بغض صدای پروین را می شناسد.نرم میپرسد:
-خوبی؟
پروین دست میبرد و رد اشک نشسته بر گونه ی شمیم را پاک میکند، لبش را به خنده ای مصنوعی مزین کرده،سرش را روی پاهای شمیم قرار میدهد.
-یادته اون وقتها چقدر دوست داشتم روی پاهات بخوابم و تو با دست روی سرم میکشیدی.
شمیم دستانش را کمی تکان میدهد و به سختی روی صورت پروین میکشد، به خاطر دارد همه ی اشکهای روی گونه های پروین را، غصه هایش را و همه ی انچه پیش امده بودرا.
دستش را روی گونه های پروین میکشد:چرا دیگه گریه نمیکنی؟
-من بغض میخورم ادمایی که بغض میخورن گریه نمیکنن.
شمیم اه میکشید و پروین سربلند کرد:دوست ندارم به خاطرات بد فکر کنیم.
اینبار نوبت شمیم است برای دلخوشی دوستش مصنوعی بخندد.
صدای پیام گوشی پروین هردو را از ان حال و هوای دلگیر بیرون میکشاند، پروین دست میبرد سمت گوشی اش و پیام را باز میکند.
چشمانش رنگ تعجب گرفت از دیدن متن پیام.
<< بدون اینکه شمیم بفهمه با یه بهونه بیا سوپریه سر کوچه، اتفاق مهمی افتاده باید ببینمت >>
دلش به شور می افتد.
-چه اتفاق مهمی؟
این جمله را نوشته و دکمه ی ارسال میزنو.، خیلی زود جواب می رسد.
romangram.com | @romangram_com