#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_189


-دامون امروز ارین و میاری؟

باز لحن ملتمسانه ی شمیم است که برای چند ثانیه دلش را به درد میاورد اما عمر این دردمندی کوتاه است و بلافاصله به حال قبل باز میگردد.

-داوود قراره بیاد خودش اینکارو میکنه.

این جمله، جمله ی درخواستی داوود بود.

-اما اون اینکارو نمیکنه.

-میکنه، خودش بهم قول داد.توام خیالت راحت باشه.

اما خیال شمیم خیلی وقت بود رنگ اندوه گرفته و راحت نمیشد.

-ولی...

پروین با دست به شمیم اشاره کرد سکوت کند واین اشاره از دید دامون که زیر چشمی شمیم را میپایید دور نماند، با این حال سعی داشت اهمیتی ندهد و بعد از رساندن انها به مرکز بهزیستی به سمت محل کارش حرکت کرد.

صبح کاری خوبی نیست و تا حدود ساعت 11حتی یک مشتری را هم راه نینداخته است.با رشید هم که تماس میگرفت رد تماس میزد و یا گوشی را جواب نمیداد.

کلافه چنگی به موهایش میزند،به خارج از مغازه میرود و کمی چپ و راست را نگاه میکند،اما خبری از رشید نیست.دوباره به داخل مغازه میرود،نگران شده و منکر اینکه شاید حادثه ی بدی رخ داده نیست.

زمان کوتاهی میگذرد که رشید را میبیند،کمی از اینکه هیچ اتفاقی برای رشید نیفتاده و صحیح و سالم است لجش گرفته اما نگاهش که به چهره ی عصبانی رشید میفتد با نگرانی قدم تند میکند و به سمتش میرود.

-کجایی تو؟

رشید دست مشت میکند و برای دامون سر تکان میدهد.


romangram.com | @romangram_com