#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_162

-اخه چرا؟

-چرا؟ من از این دو تا بدم میاد.اصلا قبولشون ندارم که حالا بخوام باهاشون هم کلام شم.

پروین پرحرص به او خیره میشود.پرکنایه حرف میزند:انگارتو، تو این دنیا فقط داوود و قبول داری؟

داوود را قبول داشت؟

-تو داری داوود و با لین دوتا مقایسه میکنی؟داوود اصلا با این دوتا قابل مقایسه نیست.

پروین دلش ادامه می خواست که حرف بزند و عقده گشایی کند، دلش میخواست و میگفت:داود و بد بودنش با هیچ کس قابل مقایسه نیست اما دلش سوخت، شمیم و وضعیت و افکارش همه و همه پر از ترحم بود.

-یعنی واقعا نمیای؟

-نه.

پروین از سر بی تفاوتی شانه ای بالا می اندازد:من میرم بیرون

و شمیم رد نگاهش میشود در بسته ی اتاق و دلش میگیرد. از این دوستی که ادعا میکرد زیادی دوست است.

از دربسته چشم بر میدارد نگاهش میخ کتابهای نختلف میشود،

چند دقیقه از رفتن پروین نگذشته که دوباره باز میگردد، به خیالش قصد اصرار بیشتر دارد،از این فکر بی اراده گره ی ابروانش را در هم فر میروند.

-من خرم دیگه دلم نیومد تنهات بزارم.

و لبخند پهنی میزند:البته من مثل تو بی ادب نیستم، ازشون معذرت خواهی کردم و گفتم که میخوام کنار تو باشم، هرچند رشید دیگه باهام حرف نزد و به ظاهر قهره، ولی چه کنیم یه دوست که بیشتر نداریم.

-لازم نیست نگران من باشی.

romangram.com | @romangram_com