#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_161


-معلومه که میام.صبح میری؟ باید زنگ بزنم مرخصی بگیرم.

صدای زنگ در بلند میشود و پروین ابرویی از سر شیطنت بالا می اندازد:اومدن.برم تا این پرستاره نرفته مخ این پسررو بزنه.

و شمیم نمیفهمد منظور دوستش از مخ زدن چه کسی ست؟ رشید یا دامون؟لبهایش به نشانه ی پوزخند کج میشوند و اعتنایی به بیرون رفتن پروین نمیکند.

امدن پروین که به تاخیر افتاده، حوصله اش سر میرود.نگاهش روی میز روبه روی تخت است، دلش کمی تنگه گذشته شده، گذشته ای که با همه ی بد بودنش وجود داشت، دستش به سمت چرخهای ویلچر میرود و به سختی تکانی میخورد،

از این که به میز رسیده شاد میشود.اندک وسایلی که از گدشته اش مانده و داوود برایش اورده،همین کتابها و دفترهاییست که داخل کشوی میز قرار داده شدند.مچ دستش را مالشی میدهد، درد دارد و او هنوز هم عادت نکرده خودش چرخه ی ویلچر را به حرکت در اورد.

کشوی میز را با همان درد دستانش میکشد،کتاب صادق هدایت، کمی حس دلزدگی دارد کمی هم تنفر، جمله هایش دیگر قشنگ نیست و او کمی امید میخواهد و زندگی و این همه وابستگی و تاثر از نوشته های دیگران قشنگ نیست.

میان کتابهای مختلف میگردد، دنبال امید، کلمه ای امیدوارانه،امیدی که داخل کتابها نوشته امید است؟

از صدای باز شدن ناگهانی در سر بلند میکند، پروین و لبخند زیادی کش امده اش کمی توی ذوقش زده و میداند دلیل این توی ذوق خوردنش جدا شدن از حس و حالی ست که گرفته.

-شمیم بدو بیا بریم بیرون.

-بیرون؟!

-چرا تعجب کردی؟

-منظورت از بیرون توی پذیراییه دیگه؟

-نه داخل کوچه اس؟

-امکن نداره بیام.


romangram.com | @romangram_com