#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_135
دوره چشمان به گود نشسته اش را حلقه ی سیاهی احاطه گرده بود، فکش کج بود یا او کج می دیدش؟.چشم از صورت زن میگیرد روی قامتش خیره میشود، تن مچاله شده اش منزجرش میکند،توانش از دست میرود،دلش زیر و رو میشود و حالش بی حال، این زن دیگر کیست؟در قدرتش بیشتر از این ماندن نیست و از جسم به خواب رفته ی زنش رو بر میگرداند.
و دکتر در تمام این مدت واکنش او را زیر نظر دارد.
-بهتره برم بیرون.
از دکتر اجازه میگیرد، از دکتری که یک ملاقات غیر قانونی ترتیب داده.
دکتر اجازه که می دهد تعلل نمیکند و از اتاق خارج میشود،
به سالن که رسید نگاهش به ترتیب روی پروین، دامون و رشید به گردش در امد.پروین با اضطراب به نزدیکی اش امد:چی شد؟حالش چطوره؟
ظاهر خونسردی به خود گرفت:خوبه.
-کی میشه از نزدیک ببینیمش؟
-هر وقت بیاد بخش، تو چند روز اینده.
پروین باز هم سوال داشت داشت اما بی حوصلگی داوود زیر ظاهر خونسردش هم مشهود بود.باز حرصش گرفت از این مرد رو به رویش.حوصله ی کل کل نداشت و ترجیح داد با دکتر صحبت کند.بی خداحافظی از داوود جدا شد.داوود که پشت به مسیر رفتنش قرار داشت، فکر درگیرش را به کار انداخت هر چه فکر کرد در خانه اش جایی برای شمیم نبود، مادرش اگر میفهمید شمیم هنوز هم همسر اوست قیامت میکرد، شهریار هم که یک ادم فرصت طلب بود.ترجیح میدادفعلا خبر به هوش امدن شمیم را نشنود، شهربار که می فهمید بی شک به شمیم قضیه ی ازدواج مجدد داوود را می گفت، و شاید هم زیر پایش می نشست و طلاق میخواست ان هم با ان مهریه.سر انگشتی که حساب کرد مهریه و خانه اش هم قیمت بودند ولی او که نمی خواست مهریه بدهد.
-داوود خوبی؟ تو فکری؟
انقدر در فکر و خیال غرق بود که حضور دامون و رشید را در کنارش فراموش کرده بود.
-خوبم بهتره بریم.
به سمت درب خروجی راه افتادند، یک لحظه به ذهنش رسید از دامون کمک بگیرد.مگر نه اینکه او برادرش بود، اما رشید..ترجیح میداد بی حضور او حرف بزند.
romangram.com | @romangram_com