#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_95
با جیغی که از سر شوق و خوشحالی کشیدمطمئن شدم ازم دلگیر نیست....
ـ عاشقتم دختره ی دیونه....!
ـ نظر لطفته...
ـ پس...
به سالن رسیده بودم...سهراب از تاخیرم ناراحت بود..الان هم میدید دارم سر خوشانه میخندم ، عصبی تر میشد...
ـ ببین مریلا...هوای شرکت و رستاک رو داشته باش!!!!! این چند هفتهرو میخوام فقط روی نرم افزار کار کنم ......شاید گوشیم رو هم خاموش کردم...متوجهی که..؟
ـ باشه برو خیالت راحت...بای....آها...راستی امیدورم این نرم افزارت به یه نتیجه ای برسه....!
ـ منم امیدوارم....بای..
شهبد داشت به زینت کمک میکرد تا بلند شه...دویدم سمت زینت و لپشو بوسیدم....
ـ فدات شم...
ـ خدا نکنه دخترم...
سهراب از پشت بازمو گرفت و کشید و همزمان به زینت گفت:
ـ زینت بزار راحت شیم از دستش....
شهبد خندید. زینت رو از عمارت بیرون برد....
چرخیدم سمتش...
یه کم نگام کرد و بعد مثل همیشه....
مثل تمام وقتهایی که قرار بود برم و نباشم، بره و نباشه، توی آغوششش خزیدم....
ـ مواظب خودت خیلی خیلی باش.... زینت رو هم دریاب...
گونشو بوسیدم....
ـ زینت زندگیمه سهراب..آدم زندگیشو یادش نمیره....!
تک خنده ای کرد و پیشونیمو بوسید....
ـ بیشرف منم گلابیم دیگه...!
romangram.com | @romangram_com