#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_88
امروز روزه که باید ببینمشون....
بلند شدم و آماده شدم.... تا غروب وقت دارم....
قراره غروب راه بیوفتم سمت باغچه....
سوییج رو از روی میز برداشتم، نگاهم به ترمه دوزیه سودابه افتاد....
خندم گرفت....بی این دختر و پسرا من قطعا مرده بودم.....!
تصمیم گرفتم زهرا و پرستو و سودابه ی 18 ساله رو که 5 ساله پیش اومدن توی ساختمون شهلا، رو همراه خودم ببرم.....
ساختمون شهلا مسیرش نزدیکتر به من بود....یکساعتی فاصله داشت باهام...!
به ساختمون رسیدم. قبل هماهنگ کرده بودم و با تک بوق من نگهبانی متوجه شد و اجازه داد دخترا بیان بیرون.....
با دیدنشون لذت دنیا توی وجودم تزریق شد....
ـ سلام غوغا جون....
پرستوی زبون دراز....!
ـ اَی.....باز این خودشیرین شد....
سودابه ی منطقی...!
ـ بابا ول کنین شمام.....احوال خوشتیپ خانم...!
اینو دیگه نمیشه ازش گذشت...! به هیچ وجه...!
خندیدم دست زهرا رو فشردم.....
ـ چطوری هم قبیله ای...؟
خم شدو گفت:
ـ مخلصیم....هوای ولگردی بد به سرم زده...!
ـ خوبه....پس بپرین بالا....
هر سه تاشون آزادانه رها خندیدن.....
توی راه به شایان زنگ زدمو آدرس رستوران رو بهش گفتمتا با بچه ها خودشون بیان....
romangram.com | @romangram_com