#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_74

تیز نگاهش کردم....

چه میدونست از حالم....

حقم داره....زینت توی خلوت من و سهراب مادرانه خرج میکرد....

فرزندانه محبت میدید...!

زبونم سنگینی میکرد....توان جابه جاییش رو نداشتم ...

یه پوک از سیگارش کشید و یه سمت من گرفتش.....

نخ سیگارو توی دستام گرفتم و خوب نگاهش کردم...

از اون شب به بعد دیگه لب به سیگار نزدم...

ترک کردم...!

سیگار زمانی بهم می چسبید که تیزی نگاه زینت به دنبالش باشه...!

چقدر فشنگ میسوخت...

خاکستری شدن تن سفیدش دردناک بود اما زیبا هم بود....!

" اینبار سیگار را بکش، از طرفی که میسوزد...تا بدانی چه دردی میکشم"

با صدای زنگ گوشی رستاک توجهم بهش جلب شد...

صورتش در کسری از ثانیه برگشت....

نگاهش توی صورتم ثابت شد....

فقط جملش توی سرم چرخید...

ـ زینت به هوش اومده و حالش رو به بهبوده....

سوزشی رو توی دستم حس کردم....

خاکستر سیگار روی دستم ریخته بود...

مهم نبود...!

مهم برگشتن زینت بود...


romangram.com | @romangram_com