#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_73
هر دفعه چیزی خواستم همونو ازم گرفت....
سهراب نذاشت...هق هق کردم......
دیگه اغوش سهرابم آرومم نمیکرد...
از آغوشش به زور اومدم بیرون و دویدم سمت خروجی..
اما به لحظه ایستادم و روی روی اون دکتری که مات و مبهوت داشت نگام میکرد ...
رو به همه ی ادمهایی که با ماتیه تمام داشتن نگام میکردن بلند داد زدمو و گفتم:
ـ اون زن سالم از این خراب شده میاد بیرون....میشنوی سالم....اگه فقط یه تار مو ازش کم شه این بیمارستانو روی سرت خراب میکنم دکتر....اگه یه اتفاق بد براش بیوفته کل عالم رو روی سر خدات خراب میکنم...فهمیدی؟...
دیگه جای موندن نبود....
دویدم سمت حیاط بیمارستان.....
چند تا نخ سیگار کشیدم نمیدونم....
چقدر اشک ریختم نمی دونم...
چقدر سعی کردم سرم بالا نره و نگام تو بیکرانش گم و گور نشه...
" باور نمیگنم ...خالق نظم دانه های انار...زندگی مرا اینگونه بی نظم چیده باشد"
ده روزه که زینت توی ICU بستریه...
ده روزه که هر روز و ساعتش برام معنای جهنم میده....
من غوغا امین...دختر مرفه و بی درد ؛ این جوری داره برای کلفت عمارت ، مثل پفیلا بالا و پایین میپره....
کلفتی که همیشه مادرانه هاش سهم من از بودنش بوده...!
دستای رستاک مهمون دستام شد...
منو از پشت پنجره ی شیشه ای که این روزها پاتوق من شده بود ، دور کرد...
ـ به معجزه هم اعتقاد نداری که بهت بگم منتظر معجزه بمون....بیا تا خودت نشدی همسایه ی زینت...
به زور توی کافه تریای بیمارستان یه چایی و بیسکوییت به خوردم داد...
ـ ده روزه که یک کلمه حرف نزدی..چته؟ فکر نمیکردم زینت اینقدر برات مهم باشه؟
romangram.com | @romangram_com