#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_282

پای حرفهای سرهنگ نشستم.....از همون روزه اول دردمو فهمید.....

سرهنگ عزیز بود برام مثه پیر بابا....شاگرد نو پا بودم زیر دستش و حالا شدم استا در کنارش....

بهم قول داده مردانه......کنارم می ایسته......!

بعد از مکالمه ی اولم سریع مرده پشته خط ، تشخیص هویت شد....

دوساله پیش پرونده ی سنگینی دستم بود ..

یک گروه قاچاق مواد و انسان که به طرز ماهرانه ای اجناس رو جابه جا میکردن ...سرکرده ی باند جوانی بود به اسم شهریار عطایی .....با پوله میلیاردی که پدرش از خارج براش میفرستاد حسابی بازار مواد ایران رو به دست گرفت.....یکسال طول کشید تا گروهشو کامل منهدم کنیم اما خودش از دستم در رفت ...

تنها مدرک مهمی که میتونست خانمان برانداز براش باشه فلشی بود که از نزدیکترین فرد بهش بدست آوردیم ولی اونقدر برنامه امنیتی که روش نصب بود پیشرفته بود که بعد از دو سال هنوزم نتونستیم فلش رو هک کنیم......!

حالا با این گروگانگیری هم نه تنها اطلاعات و مدارک علیه خودش رو پس میگیره و هم نرم افزار غوغا دستش میوفته که مطمئنم اولین گزینه براش پر اهمییت تره....!

ـ خب سید ...اگر طبق برنامه پیش بریم و مشکلی پیش نیاد انشالله عملیات رو بهترین نحو ممکن ختم به خیرش میکینم......

در حالیکه سمته ماشین قدم بر میداشتم ، نگاهی به سرهنگ کردم که با اطمینان حرف میزد.....

دستمو سمتش دراز کردم و باهاش دست دادم....

ـ دعام کن سرهنگ که بیشتر از هر موقعه ی دیگه ای به دعا محتاجم.......!

لبخندی زد و در جوابم با یه دنیا آرامش چفت:

ـ خدا هوای دلهای عاشق رو حسابی داره...برو که دسته پر بر میگردی انشالله......

عینک دودیمو زدم و سوار ماشین شدم.....

طبق برنامه قرار بود فلش و برنامه ی نرم افزاریه غوغا رو در محلی دور و پرت ، اطراف تهران به دسته خوده عطایی برسونمو در ازاش غوغا و شهاب رو بگیرم.....!

نیروهای پشتیبانی به صورت مخفی و نامحسوس پشت سرم در حرکت بودن و طبق برنامه تا وقتی من پیام شروع عملیات رو ندادم هیچ اقدامی نمیکنن....!

ـ یاسر...از این دوراهی دیگه خودتی و خودت....منتطر پیامت هستیم......

نگاهی به دوراهیه روبروم اانداختم....صدای علیرضا توی گوشم طنین انداز شد...

ـ یاسر....صدمو داری.....؟

ـ باشه.....منتظرم باشید...یاعلی....

راهنما زدمو از اتوبان خارج شدم و افتادم تو جاده خاکی....


romangram.com | @romangram_com