#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_281
چشمهای همیشه وحشیش نظاره گره من بود...!
ـ یاسر...
خواستم قدم بردارم اما پاهام توان نداشتن....
دوباره دیدمش ....مثل همون موقع هایی که شیطنتش گل میکرد و برق میزد.....میخندید.....
ـ تو مراقبمی مگه نه؟.....قولت یادت نره...!
ـ غوغا....
دور شد ازم اما من باز همنمیتونستم قدم از قدم بردارم.....
پاهام توی طنابی ضخیم رنگ اسیر شده بود .....نمیشد دنبالش برم......نمیشد......میخواستم.....!
از خواب پریدم......تمام تنم از عرق خیس بود....!
نگاهی به ساعت انداختم...5.30 دقیقه........!از روی تخت بلند شدم......چشمم به دسته ی موهای بافتش افتاد....
دستم گرفتمش و بوییدم...هنوزم عطرآگین بودن.....!هنوزم.......
آخ غوغا......
نبودنت داره نابودم میکنه........این عذاب بدترین نوعشه....! بدترین .......
سر سجاده نشستم ..حال و روزم وحشتناک بود اما دلم به طرز عجیب و غریبی آروم بود......میدونستم اثرات هم صحبتی با پیر بابام بود...
میدونستم این پیر مرد با کلمات ؛ جادو میکنه........تبحر داره تا اروم کنه....تا تشویش رو دور کنه .......
سجده زدم.....
من ، این بنده ای که شاید روزی به خودش و درونش مطمئن بود حالا به تزلزل افتاده....دیگه مطمئن نیست....از درون داره نابود میشه.....ظناب اعتماد به نفسش داره کم کم میپوسه......داره این ضخامت کمتر میشه........
خدایا تو که مرحمی و بر هر دردی.....تو که اشراف داری بر همه چیز...تو که اونقدر قادری به محضه گفتن باش...اون چیز موجود میشه.....
پس منو تنها نزار...توی این کارزار که حده انسانیت و حیوانیت مشخص نیست ....پس تو کنارم باش......کنارم باش و مرهمم.....!
**********************
امروز مهلته سه روزمون تموم میشه.....
چهار روز بی خبری از غوغا امونم رو بریده......
romangram.com | @romangram_com