#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_252

سفت بغلم كرد.... اشك ميريختم و اشك ميريخت....قربون صدقم ميرفت....همه جاي صورتم رد بوسه هاش موندگار شد...

دلم از اين همه محبت بي حد واندازه سنگ كوب كرده بود....

_ تو هم باش...برام دختري كن...مثل همون موقع ها...مثل زماني كه مادرت بود...برادرت بود....

دستامو دور گردنش انداختم و گريه كردم...

راحت...بي دغدغه....

من يه دخترم...يه دختر كه تموم درداش خلاصه شده تو نبود خانوادش....تو نبود پدري كه بود...!

من يه دخترم...مثل همه ي دخترا....مثل همشون محتاج پدرم...محتاج مرديم كه از بدو تولد مراقب و مواظبم بوده...

من دخترم...دختري كه كه حسرت وجود پدر داره...

دلم ميخواست گاهي روي شونه هاش سر ميزاشتم و حرف ميزدم....

دلم ميخواست گاهي از دستش غذا بخورم....

دلم ميخواست يه مقع هايي مثل تموم پدراي ديگه نصيحتم كنه يا دعوام كنه....

مغرورترين و دل سنگ نرين دختر عالم هم كه باشي يه موقع هايي كم مياري و فقط يه چيز ارومت ميكنه...اونم آغوش پدر و مادرتن...

آغوشي كه از بچگي بوشو توي ذهنت ثبت كردي....

آغوشي كه سند شش دونگتش به نامت زده شده و حنده و گريه رو اونجا تجربه كردي...!

من خودمو از اين اغوش محروم كرده بودم....

حالا ميخوام تلافيه اين تحريم رو دربيارم.......

اونقدر سرم توي آغوشش بود كه شل شدن دستاش رو حس نكردم.....

سرم رو ازروي سينش برداشتم و صورت قرمز رنگش نفس توي سينم حبس كرد.....

سهراب و شهبد سمتمون دويدن و من تازه متوجه ي حضورشون شدم....

شهبد منو عقب كشيد و سهراب شونه هاي اين مرد تازه پدر شده برام رو تكون ميداد...

صداي سهراب رعشه به تنم انداخت...

_ بابا....بابا خوبي؟....


romangram.com | @romangram_com