#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_242
هراس از تفاوتهايي كه در حضور لحظات عسلي مانند به چشم نميان...!
مي ترسم....
دلم ريسك بزرگي رو ميخواد امتحان كنه و من ميترسم....
يك جفت چشم كه جديدا بهم گرما ميبخشه و از حضورش دلم به تالاپ و تولوپ ميافته ، داره ثانيه به ثانيه توي قلبم جا باز ميكنه...
برعكس رستاك كه داره با سرعت نور محو ميشه.....
و من هنوز موندم...موندم توي يه راهي كه فعلا عبور ازش ممنوعه....!
من هنوز رستاك رو فراموش نكردم...اونم همين طور....امكان نداره رستاكي كه اين همه مدت باهاش بودم به همين راحتي منو كنار بزاره/....
من هنوز درگير يه رابطه ي درب و داغونه قديمي هستم و اين نهال تازه متولد شده داره مثله پيچك دور همه ي احساساتم ميپيچه...!
من سرگردونم و دلم داره با تمام قوا سمت صاحب اون جفت چشمها ميره...!
و من چاره اي ندارم و هنوز حرم نفسهاش رو از پشت گوشم حس ميكنم.....
دارم به كجا كشيده ميشم رو نميدونم اما اين بار منطق رو تعطيل ميخوام كنم تا فرصت فرمانروايي دلم جور شه...!
حتي اگه باخت نصيبش شه....!
دلم طالبه اين بودن هاست......طالب اين حمايت هاي زير پوستي و گاهي اشكار ...
دلم طالبه اگرچه عقلم فرياد ميزنه بس كن...!........چشماتو باز كن....قبل از اينكه غرق شي....
اما انگار دلم هوس غرق شدن داره....!
دست حاج مامان كه روي دستم ميشينه منو از فكرايي كه نصفش هشدار دهنده و نصف ديگش دوست داشتنيه بيرون ميكشه....!
_ بيا بريم كه حاجي و ياسر هم رسيدن.....
من اين محيط...اين جو...اين زن و مرد عبا پوش و اون مرديكه برام امروز حتي اخمو بودنش جذابه رو دوست دارم.....
آره ...باور كردني نيست ولي دوسشون دارم....دوست دارم كه دوسشون داشته باشم....
كنار حاج مامان جا گرفتم...رو به روي مرد دوست داشتنيه اخموي اين روزها كه فهميده بود با خنده ميتونه خوب دلبري كنه....!
_ بفرماييد...
دست دراز كرد و بشقاب حاج باباي خندون رو پر كرد...بعدش ماله حاج مامان....
romangram.com | @romangram_com