#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_240
بدون اينكه برگردم سمتش گفتم:
_ نظرم عوض شد لازمشون ندارم...!از
همين موضه هم ميتونستم قيافه ي سرخ از عصبانيتشو رو ببينم...
يك...
دو ...
سه....
صداي جيغش رو كه شنيدم سخاوتمندانه خنديدم و بدنم پر از لذت شد....!
_ منو مسخره كردين؟ مگه من خدمتكارتونم....؟
نگاهي به حاج مامان و حاج بابا انداختم و دستمو به نشونه ي ادب براشون بالا بردم...
حاج بابا تا يك ساعت ديگه در خدمتتونم....ياعلي....!
خنده ي حاج مامان و چشماي پر از خنده ي حاج بابا بهترين منظره ي عمرم بود....
_ تلافيه اين كارو سرت در ميارم سرگرد زورگو...!
دستم رو بالا بردم و براش دست تكون دادم....
در حياط رو بستم و سوار ماشين سرهنگ شدم....
_ سلام سرهنگ...
_ سلام سيد...حالت چطوره؟..
_ الحوالله ..خبراي تازه...
محمد رضا كه پشت نشسته بود شروع كرد به دادن اطلاعات محرمانه....
_ ردشونو تونستيم بزنيم...يه خونهي تيمي تو غرب تهران دارن و دوتاي ديگه هم تو شميرانات و ولنجك...نفوذيمون تونسته مقادير تجهيزاتشون رو تخمين بزنه...اوضاع فعلا قابل كنترله...هرچه زودتر بايد دست به كار شيم...
برگه ي اسامي كه غوغا از اطلاعات اونها خبر داشت رو سمت سرهنگ گرفتم...
_ اينها همه ي كسايي هستن كه خانم امين اطلاعاتشونو با نرم افزارش تونسته از سايت استخراج كنه....تدابير امنيتي رو بايد براشون فراهم كنيم و تا اخر هفته به جاهاي مطمئني انتقال داده شن....
فرهنگ برگه رو از دستم گرفت و نگاهي سريع بهش انداخت.....
romangram.com | @romangram_com