#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_239

حاج مامن با خنده ميگفت... ناخنكي به تسمك توي ظطف زدم...

ـاذيت چيه مادر من...فقط گفتم بره كيف و كتم رو بياره ...همين.....

ـ من تورو بزرگت كردم ...چنان تاواني پس بده دختركم....!

خنديدم ...از ته دل....از عمق وجود...از اون خنده هاي نابي كه ده ساله حسرت ديدنش به دله خودم و همه مونده بود...ا

از همون جنس خنده اي كه براي اولين بار جلوي اين دختر ، بذل وبخشش كردم.....

حاج مامان با نگاه اشك الودش بهم خيره شد....

_ فداي خنده هات پسرم...خدايا هزار بار شكرت كه باز هم لب هاي اين پسر به خنده باز شد....

اشك ريخت و من داغون شدم....

بلند شدم و پيشونيشو بوسيدم...

بد كرده بودم به اين پيرمرد و پير زن....

خدايا ببخشم...!

_ گريه نكن حاج خانوم..خدا نگذره ازم كه اول صبحي باعث و بانيه اشك ريختنت شدم....

_ اين چه حرفيه پسرم....زنده باشي و خنده هات پايدار....

حاج بابا اما فقط با نگاهش حرف ميزد...نگاهم رنگ و لعاب خجالت گرفت....بلند شدم و سمت در سالن قدم برداشتم...

وبه روي راه پله ايستادم....

قامتش توي اون بلوز شلوار سورمه اي رنگ عروسكي جلوم بسته شد....!

_ بفرماييد...

نگاهي به كيف و كتم كه توي دستش جا گرفته بود انداختم...

دست دراز كردمو از توي جيب كت برگه اي رو كه لازم داشتم رو برداشتم....

و اون همچنان منتظر بود تا امنتي هاي توي دستش رو تحويلم بده...

رگه رو توي جيب شلوارم گذاشتم و از راه پله دور شدم....به محض برگشتنم صداش در اومد...

_ پس كت و كيفتون چي؟....


romangram.com | @romangram_com