#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_226

صدای صحبت از اشپزخونه می اومد....یه چیزی توی دلم ول میخورد...یه حس ترش مزه ی خوشمزه...!

حاج مامان و زکیه و فاطمه همراه چند دختر و زن دیگه توی اشپزخونه بودن....

قامت مردونه ی مردک اخمو از پشت پیدا بود....یه چیزی دستش بود....

زکیه بشقابهای روی کابینت رو برداشت و خواست بزاره توی سینی دسته مردک اما چشمش به من افتاد و خشکش زد....

نگاش کردم...

حدس زدن عکس العمل هاشون زیاد سخت نبود....خندم غلیظ تر شد....

با مات موندن زکیه توجه حاج مامان و فاطمه و بقیه بهم جلب شد....

برقی که توی تک تک چشمها میدیم حس شیرینی رو زیر پوستم تزریق میکرد.....

ـ زکیه کجایی...؟

صدای مردک اخمو همراه با بالا اومدن سرش توی فضا پیچید....

چند ثانیه نگاش روی صورت زکیه موند و بعد برگشت سمت من.....

نگاش مستقیم روی نتم و صورتم در حرکت بود....

مردمک چشماش لرزید و این لرزش حکم کارحونه ی قند رو برای دله من داشت.....!

زمان ایستاد ....شاید تصور من بود....اما نه صدایی...نه حرکتی.....هیچی..

فقط نگاهم جفت نگاهی قفل شده بود و اصلا هم قصدا جدایی نداشت....

با صدای زنی که انجا حضور داشت برگشتم به زمان و کالبدم.....!

انگار صاحب اون چشمها هم مکان و زمان رو از یاد برده بودند.....!

ـ خواهر...مهمون تازه وارد و ناخونده داشتی و ما بی خبر بودیم....؟

حاج مامان و بقیه هم از اون خلسه در اومدن....حاج مامان با لبخند و شوق زیاد روبروم قرار گرفت و بی هیچ حرفی پیشونیمو بوسید....

ـ ماشاالله...ماشالله...خیلی خانم و زیبا شدی دخترم.....

ـ ممنون حاج مامان....

حاج مامان دستم رو گرفت و منو کشوند سمت اون خانم...خیلی جدی و اخمو نگام میکرد....یه جوری بود.....


romangram.com | @romangram_com