#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_161

هوا تاریک شده بود..سر و صداهایی از پایین میاومد؛ انگار که مهمون داشتن....

بلند شدم و از یخچال بطری اب معدنی دیگه ای برداشتم و باز راه تکراریه رسیدن به مبل رو طی کردم....

در زدن...چشمام رو روی هم بستم...

ای کاش میشد از اینجا برم.....

دورباز کردم؛ اج مامان این روزها 1شت در بود....

ـ سلام دخترم..

فشاری به اب معدنیه توی دستم دادم تا خودمو تحت کنترل در بیارم....

ـ اجازه هست بیام داخل؟...

ـ این چه حرفیه؟...اینجا خونه ی شماست.....

از جلوی در کنار رفتم تا وارد شه اما اون همزمان که وارد شد دستم رو هم گرفت و سمت مبل کشید...!

از کارش؛ از این همه صمیمیت قلمبه شده تعجب کردم..!





روی مبل نشستیم..دستم هنوز مهمون دستای چروکیده و گرمش بود....فشار کمی به دستم اورد تا سرمو بالا بگیرم.....

لبخند به لب داشت....

ـ ماشاالله دخترم..چقدر زیبا شدی.....

ـممنون..

کمی بیشتر از یه نگاه ؛ نگاهم کرد....بعد به حرف اومد..آخ که چقدر این پیر مرد و پیر زن فهمیده بودن....

بعید بود مردک اخمو فرزند این دو موجود کمی یشتر از دوست داشتنی باشه....!

ـ دخترم میدونم که اصلا از شرایطی که توش هستی راضی نیستی....سخته...میدونم که دوست نداری جایی باشی که همه ی ادمهاش با تو متفاوت هستن اما دخترم الا که مجبوری یعنی مجبور شدی بهتره اینقدر سخت نگیری ...

تا لبهام از هم باز شدن...دستش بالا اومد...

ـ منظورم این نیست که کاملا تو مقصری و باید مراعات کنی...برعکس تو ازادی هر کاری دوست داری انجام بدی ...اومدی اینجا زندگی کنی...زندگی عادی که قبلا بدون هیچ تنشی سپری میکردی....اما ازت میخوا خودتو به واسطه ی این تفاوتها از ما دور نکنی دخترم...تو مهمون ما هستی ..دویت داریم با ما باشی...اشکال نداره با چه سرو شکلی...با چه عقیده و طرز فکری...اما برای ما بده که مهمونمون چند تا پله بالاتر از خودمون تک و تنها یک روز رو سر کنه...میدونم از یاسر دل پری داری...دخترم یاسر غد و لجبازه...مغروره و یک دنده...دوست نداره کسی برنامشو به هم بریزه و روی حرفش حرفی بزنه....!


romangram.com | @romangram_com