#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_155
حدسم درست بود...دور سفره ی کوچیک اما پروپیمون نشسته بودن ....اما فقط مردک اخمو بود و اون پیرمرد و پیز زن....!
با گذاشتن اولین قدم و صدای برخورد پاشنه ی صندلم روی موزاییک های حیاط ، توجه هر ستاشون بهم جلب شد...و باز هم صحنه های تکراریه دیشب...
مشت شدن دستها...
پایین افتادن سر مدک اخمو برام بی اهمییت ترین اتفاق ممکن در تمام دنیا بود...!
بی خیال فدم برداشتم تا لبه ی تخت..ایستادم...من هنوز ادب یادم نرفته بود...!
ـ صبح بخیر....
صدان نه عصبانی بود ...نه دلگیرانه و نه طلبکار...معمولیه معمولی....مثل هر روز صبح که به زینت صبح بخیر میگفتم...
حاج بابای مردک اخمو اولین کسی بود که بهم جواب داد...
ـ صبح شما هم بخیر دخترم....بفرمایید...
با دستش کنار خودش رو اشاره کرد....هنگ کردن کم بود ...چشمام از زور تعجب بیشتر از این باز نمیشد...
این پیرمرد عباپوش منو سر سفره تعارف کرد؟.....منو با این وضع دید و کنار خودش برام جا باز کرد؟.....
ـ چرا وایستادی دخترم؟...بیا بشین چایی ریختم برات....
با صدای حاج مامان مردک اخمو به خودم اومدم.....با توپ پر اومده بودم و الان کاملا در مقابل این زن و شوهر خلع سلاح شده بودم....
سر تتکون دادم...سعی کردم خونسرد باشم...فقط حفظ ظاهرم حرف نداشت...!
اروم صندلام دراوردمو با کمک دسته های محافظ تخت، بالای تخت رفتم و کنار پیرمرد عباپوش که حالاکمی دوست داشتنی تر به نطر میرسید نشستم...!
حاج مامان یا همون زن زیبا رو از نظر من، چایی رو توی فنجون گل قرمزی ریخت و روبروم گذاشت
ومن هنوز درگیر مردک اخمویی بودم که روبروم نشسته بود و توی لاک سنگیه خودش فرو رفته بود....!
دستام دور فنجون حلقه شد...بخارهایی که کف دستم رو گرم میکرد حس خوبی بهم منتقل میکرد....جو ارومی بود به جز اخمای گره خورده ی مرد اخمو...!
کمی از چای معطرم خوردم...بشقاب پنیر و کره همراه با کاسه ی مربا جلوی روم قرار گرفت و من با لبخند کم ولی واقعی از پیرزن مهماندار تشکر کردم....
کمی صدامو صاف کردم...
لبهامو هم خیس کردم....امیدوار بودم تو مود دیشب گیر نکرده باشه این مردک اخمو...!
ـ امم...میخوام به برادرم زنگ بزنم...میخوام ببینمش....
romangram.com | @romangram_com